نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت مجازی :
یه شب تا دیروقت بیدار بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم . گفتیم بیایم و یه وبلاگ بسازیم و بعد حذفش کنیم ...
اولین اسمی که به ذهنمون خطور کرد منگل بود
اما وبلاگی به اسم mongol موجود بود !
گفتیم بزنیم mongool ... شانس فلان ما اونم بود ...
دست آخر زدیم mongoool و درست شد
بعد ۲ تا پست زدیم بالا و چند تا نظر واسه خودمون گذاشتیم و خواستم که حذف کنم وبلاگو ... ولی منگل کوچیکه گفت بذار باشه چیکار داری حذفش کنی ؟
گفتم باشه ... رفتیم و خوابیدیم ... دیگه بهش سر نزدیم تااااااااا وقتی که در کمال حیرت دیدیم یه کامنت داریم از شهریار ( سکینه ) و همون کامنت هاش امید داد
بهمون و شروع کردیم و کم کم با شما ها آشنا شدیم و شدیم اینی که هستیم ...
خاطرات تلخ و شیرینش هنوز زیر دندونمونه یادش به خیر این نامه ی نقی بقال چقدر مشهور شد

تا جایی که میومدن بهمون میگفتن که اون نامه هه رو قبلا دیده بودم ، شما خیلی خوب ازش استفاده کردین ! ما هم میگفتیم بابا به خدا خودمون با دست خودمون نوشتیمش ... ( خط منگل کوچیکه بود )
آخه زیرش رو امضا نزدیم و همه می تونستن بذارن تو وبلاگاشون ...
............
و اما نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت حقیقی :
شبی بارانی ... در جنگلهای منگلستان ... رعد و برق مثل نور مهتابی از کار افتاده (!) جنگل را ثانیه ای روشن میکرد و باز می خفت
!
در اعماق آن جنگل مرموز کلبه ای
...
کلبه ی مرموز پیز منگلستان
!!!
پیر منگستان در تخت خواب مرموزش خفته بود و به طور مرموزی خرناسه می کشید ... ابوهت در کلبه جاری ست
...
او در خواب مرموزش به طور مرموزی بی قراری میکند و صدا هایی مرموز از خود به در می آورد ... و با فریادی بلند تر از صدای رعد از خواب می پرد
!!!
" باید گسترش دادندی
فرهنگ منگلستان را !!!!!!!!! "
و با این فریاد ناقوص ها به صدا در می آید
تمام مردم منگلستان از خواب پریدند و به کلبه ی پیر منگلستان شتافنتد
...
در آن شب طوفانی مرموز !!!!!!
تا مردم به خود جنبیدند هوا روشن شد و باران بند آمد !!! و پیر منگلستان با عصای کله ی فرشتنداغلو به دست با جبروت تمام بر ایوان کلبه ایستاد و بر افق های روشن آینده چشم دوخت
همه جمع شدند ... انسانها ... شیر ها ... پلنگ ها ... یوزپلنگ ها ... ببر ها ... گوزن ها ی وحشی ... تمساح های گریان ... الاغ های اوسکول ... خرگوش ها ی تند رو ...چغوک های آدم خوار و کلپاسه ها ی دانا ... همه گوش به فرمان پیر منگلستان
...
" قسم به نوشابه که تگریش می چسبه ... قسم به نوشمک که اگر با یک نگاه رندانه ما به دو نیم تبدیل میشوندی... قسم به چوس فیل که فیل از ترس نگاه با جذبه ما آن را تولید میکنندی... قسم به آن پفک های جدید که کرانچی خوانندی... قسم به همه اقلام و اجناسی که به عنوان جایزه برای بازنده بازی حکم که خودم مخترعش بودم استفاده می شوندی ... ایرانی ، کالای ایرانی بخر... قسم به
.......... ... "
حدود یک ساعت و 25 دقیقه داشت قسم میخورد
...
"
چه می خواستم بگویمدی ؟؟؟؟؟؟ ...
"
همه بی حرکت بر جای مانده بودند تا پیر منگلستان فرمایشاتش را ادا کند
!
و حدود 35 دقیقه فکر میکرد که چه می خواهد بگوید !! ... همچنان همه چیز مرموز بود
!
" قسم بر تک تک شما که همچون زنجیری بر هم وابسته اندی ... ما عاشقان فرهنگ غنی و سرشار از ... سرشار از ... از ... از فرهنگ غنی منگلستان هستیم و نباید اجازه دهیم که استثمارگران بی فرهنگ شرق و غرب و شمال و جنوب و شمال غربی و جنوب شرقی و مدار 17 درجه ی استوا و ... فرهنگ ما را استثمار و به یغما ببرندی !!! باید فرهنگ غنی یمان را به جهانیان آشنا کنیم اندی. مگر ما چه مان از این اعراب کمتر استی؟ یا این مردم بی شخصیت برره. ! "
همه یک صدا گفتیم
:
هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا
اینجا بود که پیر منگلستان به بیان برخی از بیجگی های یک منگلستانی پرداختند
!
و بدانید و آگاه باشید که یک منگلستانی چه خصوصیاتی باید داشته باشد. یعنی مولافات(جمع مکسر مولفه) فرهنگ منگلستان عبارتند از
:
1.
اول اینکه ساکن منگلستان باشد. در اینجا سوالی که ممکن است پیش بیاد این است که منگلستان کجاست؟ در جواب این عده از عزیزان باید بگویم که : در این مورد نظورات و عقودات زیادی بیان شده که بهترین آن این است که: احمد آبا د. نرسیده به قاسم آباد
2.
ماشین دیگر از یک پیکان جوادانِ گوجگی که فنرهایش را خوابانده و دو تا باند خربزگی انداخته روش و و یه لامپ بزرگ قرمز زیر شاسیش وصل باشه ، کمتر نباشندی.
3.
داشتن یک وبلاگ با کلاس. ترجیحا به زبان منگلستانیِ خارجی
4.
علاقه به بادام زمینی مزمز و ماکارونی جات
5.
پاتوق ها: همه جای منگلستان سرای من است ..
6.
داشتن موبایل 1100 نوکیا معروف به 11چراغ یا از این ایمات ها که با مداد کار میکند .( بیسواد خودتی. میدونم آی مِیت)
7.
ژل به مقدار خیلی کم
8.
گوش دادن نوار ((نغمه های خوش شهر)) روزی یک بار
9.
سعی کنید مثل اینجانب کم حرف باشید
10.
و آخر اینکه وقتی امتحان کنکور دارید ننشینید پای کامپیوتر. چون می اندازنتان . بعد خر بیا باقالی بار کن که باید به هزار زور کنکورتو پاس کنی
دوباره همه با هم :
هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا
زبان بر دهان بگیرندی ... تمام نشدندی حرفهای گهربارم هنوز !!!!
... دیشب را تمام بر این فکر خواب به چشمان شهلایم نیامدندی !! و در حیطه ی همین افکار تا صبح غرق استفکار(باب استفعال از تفکر) بودمندی
. !
باید از طریق جهان اینترنت فرهنگ غنی یمان را بر همه القا کنیم
...
و بر همه بگوییم که بیل از دامان ما پرورش یافتندی ( بیل گیتس رو میگفت آخه اصلیتش مال منگلستان بوده
)
شما که به از من میدانندی که محمود زیر دست من پرورش یافت
.
BooMfaNg که اولش اینقدر مشهور و معروف نبود. سالهای سال تحت فرمان من به ریاضت پرداخته تا بدین مرتبه رسیده
و همین آقای شیرازی که دار و ندار و همه ی وبلاگ ها تان از آن اوست و با حرکتی می تواند خانه خرابتان کند
( علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هم مال منگلستان بوده
)
و همین کریستف کلمب ملعون که کتابخانه ی ما را غارت کردندی و امریکا را کشف کردندی و امریکا شیطان بزرگ با خواندن کتاب های ما به اینجا رسیدندی !!! از رو کتاب های ما رفته اندی انرجی هستگی در آوردندی و حالابوش ما را تهدید میکنندی که نیروگاه نسازندندی ...ای مردک اگر ما تو را از جوب نجات نمی دادیم الان در چهارراه منگل آباد داشتی شیشه ی ماشین پاک میکردندی ... مردک... بیچاره تو که نمیدانندی که سرزمین با عظمت منگلستان سالهای متمادین و مطوالنی (گرفته شده از طولانی) است که انرجی هستگی دارد
.
بگذارید اصلا برایتان به طور مفصل شرح دهم که خودم با همین دستهای خودم چگونه انرجی هستگی را بکشفندی
حول و حوش سال 3 میلادی بودندی که وقتی وارد شهرداری شدمندی به من گفتندی که این کوپن اعلام نشدندی. ناچار به فروشگاه قصابی اصغر آقا اینا رفتمندی و وقتی دیدمندی که مرغ را گران میدهندی بهش فرمودمندی که اگر ممکن است فقط شکر بدندی . چون مصرف برنج ما آن زمان کم بودندی. بنده خدا 2 کیلو انگور کشید و گفت این سیبها حرف ندارندی. مخصوصا که پرتقال پاکستان استندی و خوردنش آدم را پر انرجی میکنندی. منم بلال ها را از آقا مهرداد گرفتمندی و آمدم سر کار. عیال تا مرا دیدندی گفت که چه نان سنگک خوشمزه ای . از کدام کافی نت گرفتندی. گفتم که خوب شد یادم آورندی که بروم و ماشینم را بیاورم و بگذارمندی تو پارکینگ سینما. وارد پارکینگ بیمارستان که شدم یاد حرف آقا شهرام (این شهرام آن شهرام که شما فکر میکنید نیست. او را که نمی توان به این راحتیا پیدا کرد) افتادم که گفت اینها خیلی انرجی دارندی. رفتم و اورانیوم هایی که از سوپر ممدآقا گرفته بودم را برداشتم و وارد آزمایشگاه شدم و با یک فن کیِدو آنها را از وسط به دو نیم کردم و دیدم که راست میگفت کَل بِعلی. انرجی زیادی داشت لا مروت. خدا خیرش بدهد
.
بیانات پیر منگستان ادامه داشت و چند نفر در حین سخنرانی جو گیر شدند و سرشون رو کوبیدن به درخت ...
بعضی ها اقدام به خودزنی کردن بعضی ها سکته کردن و مردن و ... خلاصه قرار شد که شورای منگلستان دو نفر لایق این کار رو انتخاب کنه
...
هوا تاریک شد و پیرمنگلستان هم در حین سخنرانی خوابش برد
فرداش قرار شد که شورای منگلستان دو نفر رو انتخاب کنه
همه نشسته بودیم تو شورا ... خیلی شلوغ بود بعضی ها که صندلی گیرشون چسبیده بودن به سقف و دیوار ها و ... بالاخره هرکسی یه جوری خودشو جا کرده بود .
پیر منگلستان با همون ابوهت و هاله ای از نور وارد شد ...
نفس ها تو سینه حبس بود ...
پیر با جبروت تمام در صندلی مخصوص خود نشسته بود و گوی جادوش هم جلوش داشت رقص نور میزد ...
همه با هم .............
" بس است جلف بازی "
نماینده ی مجلس منگلستان :
در راستای ملی شدن صنعت دوغ و شکایات بر فیلم ملعون ۳۰۰ ... آری اگر ما دیر بجنبیم فیلمی میسازند به نام ۶۰۰ که فرهنگ ما را زیر سوال خواهند برد ... این پارسی ها اینقدر خود را دست کم گرفتند و نشستن تا فرهنگشون همینطوری الکی به مردم جهان القا شود و دست بر دست گذاشتند که خودشان هم فرهنگ خودشان را فراموش کردند و حال یه مشت پشت کوهی نشسته اند و از خود فرهنگ میسازند برایشان ... حال خونشان به جوش آمده که برویم شکایت کنیم ...
ما نباید اینگونه شویم
هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا
حالا هر کسی که آمادگی برای این دارد دستش بالا
همه دستا رفت بالا ...
منم از ایور سالن به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز پایین ... نمی فهمید هی دستمو تو هوا تکون می دادم که بفهمه ولی نمیفهمید ...
اینطوری نمیشه ... باید از ۳ خوان چغوک گذر کنید ...
خوان اول :
سه دور ، دور زمین منگلبال بدوید ...
نصف دستا رفته بود پایین ... ( همچنان به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز
)
خوان دوم :
با مورچه ی وحشی می جنگید اگر برنده شدید که میرین خوان سوم اگر نه که از رده خارجید
باز نصف دستا اومد پایین ... ولی منگل کوچیکه هنوز دستش بالا بود ...
خوان سوم :
میرین بالای کوه منگلسنگی ( صدای جمعیت : اوووووووووووووه کی حوصله داره
) یه پر خرس آتیش میزنین اگه چغوک آدم خوار ظاهر شد حتما انتخاب شدید اگه نشد که ول معطلید
تمام دستا اومد پایین غیر از دست منگل کوچیکه و من که بهش اشاره میکردم دستت رو بنداز ...
هیچ رقیب دیگه ای نبود ...
پیر منگلستان " از سه خوان چغوک میگذریدندی "
رفتم پیش منگل کوچیکه که هنوز دستش بالا بود ... گفتم : "خیالت راحت شد دیگه ؟؟؟؟؟؟؟
"
دیدم هیچ توجهی نداره و هنوز دستش بالاس
خوب که دقت کردم دیدم هنوز جو اون رقص نور گوی جادوی پیرمنگلستان گرفتش و ول نکرده
-" هوووووووووووی با تو ام ... " یهو به خودش اومد ...
- " چی ؟!
"
- " هیچی پاشو بریم سه خان چغوک رو رد کنیم ...
"
- " برای چی ؟؟
"
- " واسه انتخاب شدن دیگه "
- " انتخاب چی ؟؟ !!
"
- " ارتقای فرهنگ منگلستان دیگه !!!!!!!! "
- " ها ؟!
"
- " الان تو برای چی اینجایی ؟؟ !
"
- " مگه کنسرت نبود ؟؟
"
- "
"
***
خوان اول :
رفتیم که سه دور بدویم ... دور اول خسته شدیم و نشستیم کنار ...
گفتن چون رقیب دیگه ای ندارین عیبی نداره برین خوان دوم
خوان دوم :
مورچه هه از دور داشت میومد ... اینقدر وحشتناک بود که نگو
... نیش داشت قد آدم ...
اومد جلو یهو میخواست حمله کنه که منگل کوچیک پاشو گذاشت روش و اونم خرچ صدا داد و مرد ...
" آخیییییی ... طفلک ... من کشتمش ؟ نفهیمدم به خدا پام خورد روش ... چقدرم ناز بود بیچاره ...
"
صدای تشویق همه ی جمع بلند شد
ماشالا ماشالا بش بگین ماشالاااااااااااااااااا ...صد باریکلا بش بگین ماشالا ....
و اما خوان سوم :
رفتیم سر کوه نشستیم و پر خرس آتیش دادیم که چغوک بیاد ... حالا چغوکه لج کرده بود و می گفت خسته م حوصله ی پرواز ندارم
هی همه بهش میگفتن ننه ت خوب بابات خوب پاشو برو می گفت نمی خوام
تا اینکه اسمال اومد و گردن چغوکه رو گرفت و خفه ش کرد ...
بعد پرتابش کرد بالای کوه
همه دست زدن و هورااااااااااا کشیدن
و به رقص و پایکوبی پرداختند
- " خواهری ... اینا چرا اون پایین دارن میزنن و میرقصن ؟؟!
"
- " نمی دونم والا ...
"
- " شاید کنسرته و ما رو خبر نکردن !!!
"
- " بیا از همین جا بپریم پایین که دیر نرسیم
"
- " آره ... یک ... دو ... سه ...
"
دیگه نفهمیدیم چی شد
...
چشمامون رو باز کردیم دیدم تو بیمارستانیم ... تلویزیون هم روشن بود
گزارشگر شبکه ی منگل TV :
ما به داشتن همچین فرزندانی از منگلستان زمین افتخار میکنیم
در حین شادی ما در پایین کوه آن دو شیر زن به نشانه ی اینکه جزئی از خاک منگلستان هستند خود را در آغوش منگلستان انداختند و از فرط هیجان بیهوش شدند ...
ما این افتخار را داریم که این دو خواهر را که اسوه ی شجاعت و پایداری هستند انتخاب کنیم ...
- " ما رو میگه ؟؟؟
"
- " آره فکر کنم
"
- " چه باحال بودیم خودمون خبر نداشتیم ها ...
"
....
پ . ن : از تمامی دوستان خوب تشکر داریم که تو این مدت دلشون واسه ما تنگ شده بود و هی سر میزدن ... آنتی گرل ، شنگول ، نمکپاش و همه ی شما گل های باغ زندگی
پ . ن : تولد منگلستان مبــــــــــــــــــــــــــارک !!!
چقدر زود یک سال گذاشت ...
پ . ن : و از همه مهمتر ... عید همگی مبارک ...
یه سال دیگه هم گذشت چقدر زود داریم پیر میشیم ... ایشالا سال ۸۶ واسه تک تکتون سال پر برکتی باشه
اینم عیدی های ما
از طرف منگل بزرگه >>> رو عیدی کلیک کنید
از طرف منگل کوچیکه >>>رو عیدی کلیک کنید
اینم از طرف پیر منگلستـــــــــــــــــــــــــــــان >>> رو عیدی کلیک کنید
عیـــــــــــــــــد شـــــــــــــــــــما مبـــــــــــــــــــــــــــــارک . . .
۱۰۴نظر
بزارین بقیه ش رو من ( منگل بزرگه) تعریف کنم
اول یه خلاصه ی اجمالی:
اکبر کلپاسه و رحیم به کمک گنده لاتی به اسم اسمال ما رو یه خورده کشتند!!!
خب
وقتی که اسمال گلوم رو فشار داد یهو یه سایه ی بزرگی دیدم که یه داس دستش بود و اومد گفت دیگه بسه ته ... پاشو برو دنبال کارت...
منم پاشدم که برم ... یهو جا خوردم ... انگار یه چیزی ازم جا موند ... برگشتم دیدم که افتادم رو زمین و اسمال اینا دارن می زنن به سر و کله ی منگل کوچیکه 
ولی من این بالا بودم ... اون کی بود 
نه ... حتماً اشتباه می دیدم
خلاصه همینجوری که کم کم داشتم می رفتم رو هوا ، منگل کوچیکه هم اومد
- " ا؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ "
- " نمی دونم... "
- " فکر نمی کنی ما یه ذره داریم پرواز می کنیم؟ "
- " چرا ... فکر کنم "
- " خب بیا بریم خونه ... بابا اینا دیوانه ان ... "
رفتیم خونه
امروز نقی بقال و ننه ژیلا هم مهمون ما بودن
خدا خیر این نقی رو بده که دست ننه ژیلا رو گرفت و برد ... از دستش راحت شدیم
همه دور هم نشسته بودن و ننه ژیلا مث همیشه داشت غرغر میکرد
- " آخ از دست این دخترا ... چرا هیچی بهشون نمی گین ؟ دو ساعته از خونه رفتن بیرون هنوز نیومدن ... پاک آبروی چندین و چند ساله ی منو بردن ... این همه عمر بیا و با شرف زندگی کن حالا سر پیری دو تا جقله آبروتو ببرن "
بابام چپ چپ نیگا میکرد ...
هم به ننه ژیلا هم به نقی بقال که آرون آروم می خندید
ما هم هرچی داد و فریاد می کردیم که ما خونه ایم هیچکی محل نمی داد
تا اینکه زنگ خونه به صدا در اومد
مامانمون رفت دم در ببینه کیه
دو تا پلیس بودن و با یه مدی که بارونی سفید تنش بود و عینک افتابی زده بود و مث آلن دلون حرف می زد
اون مرده :" کارگاه شیپور هستم از مربع 6 ضلعی جنایی "
مامان : ؟
- " به آقاتون بگین بیان "
...
بابام و ننه ژیلا و نقی بقال دویدن که ببینن چی شده
ما هم که بودیم اونجا
کارگاه شیپور هم گفت :" دوتا جنازه پیدا شده اهل محل محل آدرس اینجا رو دادن ... بیاین پزشکی قانونی و شناسایی شون کنین "
نقی گفت :" جنازه ی چی؟ "
- " دوتا دختر جوون "
صدای شیون ، همهمه و غوغا به پاشد
ننه مون غش کرد
ننه ژیلا شوکه شد ! 
بابام سرش رو گرفت یه گوشه نشست ...
نقی هم فکر کنم سکته کرد چون چشماز باز مونده بود و افتاده بود رو زمین ...
ما هم در رفتیم ... گفتیم اگه بمونیم ممکنه بندازن تقصیر ما
بابام زنگ زد اورژانس و ننه ژیلا و مامان و نقی بقال رو بردن بیمارستان
خودشم رفت پزشکی قانونی
ما هم سوار ماشین شدیم و با بابام رفتیم
بابام پشت فرمون اعصابش خورد بود ... همه ی چراغ قرمزا رو رد کرد ... پلیس نگه ش داشت و فحش ناموسی به پلیسه داد و رفت
ویراژ می رفت ...
از این ور به اون ور ... تا بلاخره رسید ( فکر نمی کردم منگلستون اینقدر بزرگ باشه ها
)
رفت داخل
خیلی جای بدی بود ... خدا پای هیشکس رو به اونجا باز نکنه
یکی کله ش شکسته بود و تموم صورتش پر خون بود
یک جنازه بود همه پشت سرش جیغ می کشیدن
همه جا شلوغ و در هم برم ... تا اینکه بابام پرسون پرسون رفت تو یه اتاق و دو نفر خوابیده بودن ... ملافه رو از روشون کشید اینور ... یکیشون صورتش بنفش بود و یکی شون طبیعی
- " ا؟
"
- " چرا بابا غش کرد؟
"
- " بریم جلو ببینیم چیه؟ "
- " وااااااااااااااااااااااااای
"
- " اینا چقدر شکل ما هستن!!!
"
- " اااا
"
- " بابا فکر کرده ما مردیم...
"
هرچی دور بابا اینور اونور رفتیم و گفتیم ما اینجاییم کسی باور نکرد اصلاْ هیچ اعتنایی به ما نداشتن ...
ای خدا ...
اون کارگاه شیپور هم اونجا بود
گفت تا پیدا شدن قاتل اجازه ی تدفین ندارین !!!
بابا رو رسوندن خونه
همه ی فامیل و اهل محل جمع شدن خونه ی ما و گریه زاری می کردن
کارگاه شیپور هم اومد
اول رفت سراغ نقی بقال ... فکر کنم بهش مشکوک بودن
بعد نقی از دشمنی رحیم و اکبربا ما ، بهشون گفت
( بی معرفت برای نجات خودش به بچه ی خواهرش هم رحم نمی کنه
)
رفتن دنبال اون دوتا ...
ولی پیداشون نکردن
کارگاه شیپور هم بعد کلی فکر و مشورت احتمال داد که :" به احتمال % ۲۵/ ۶۷ فرار کردن "
بعد رفتن سراغ نامزد سابق رحیم ...
حدس زدن که شاید اونم تو قتل دست داشته باشه
در زدن در خونش
تق تق تق ...
مریم : " بله ؟ "
کارگاه شیپور ( با خشونت تمام ) " دستا بالا ... شما بازداشتین !!! ... نه نه نه ... شما اعدامید !!! "
- " چی؟؟؟؟
"
- " مگه شما با رحیم و اکبر منگلا رو نکشتین؟ "
- " من ؟ نه ! "
- " جدی؟
"
- " آره
"
- " خب ببخشید ... مث اینکه اشتباه شده !
"
- " خواهش ... "
- " شما نمی دونین الان رحیم و اکبر کجان؟ "
- " از همون چند ماه پیش نامزدی م رو با رحیم به هم زدم بهش گفتم با هر کی می خوای ازدواج کن ... من تو رو مث داداشم دوست دارم "
- " شاید هنوز هم دوستش داری و به خاطرش اون دوتا رو کشتی !! "
- " نه دیگه ... الان من بایکی دیگه نامزد شدم ...
"
- " ااااااااااااااا؟ ... جدی؟
"
- " آره ... تو همون جریان یکی از بچه های وبلاگ دار عاشقم شد و با هم نامزد کردیم "
- " رحیم چی کار کرد؟ "
- " هیچی ... ناراحت شد
"
- " آهان ... پس کار خود رحیمه ... از منگل ها کینه به دل داشته ...
"
- " خب دیگه کارگاه شیپور ، من کار و زندگی دارم خدافظ !!! "
در رو بست و رفت تو خونه ...
کارگاه شیپور هم به افق های آینده نگریست و امید به فردا ها داشت !!!
ادامه را در قسمت بعدی خواهید خواند!!!
مســـــــــــــــــــابقه :
به نظر شما قاتل کی میتونه باشه ؟؟؟
پ ن .1 : به این کامنت که در دو پست قبل ما گذاشته شده توجه کنید
نويسنده: شب ایرانی
شنبه 15 مهر1385 ساعت: 16:24
سلام به نمکپاش که برای همه نمک میریزه و دریغ از یک دونه نمک برای ما بابا به ما هم سر بزن
آخه ما چیمون شکل نمکپاشه؟؟
پ ن .۲ : همگی دچار یک افسردگی دست جمعی شدیم ... ما از مرگ می نویسیم ... آنتی گرل همچنین ... نمکی نوحه و روزه نوشته ...
پ ن .۳ : در بهار جوانی احساس پیری میکنیم !!
پ ن . ۴ : ایشالا ۱۰۰ سال دیگه زنده باشید و بتونین قسمت سوم رو هم بخونین !!
125 نظر
سلام دوستان
شرمنده یه مدتی نبودیم
آخه راستش رو بخواین من و منگل بزرگه مرده بودیم
چیه؟؟
چرا فکت افتاد؟؟
مگه ما منگلها حق نداریم بمیریم؟؟ 
خب حالا که اینقدر اصرار میکنید واستون میگم:
همونطور که یادتونه رحیم و اکبر از ما کینه ی بزرگی به دل داشتن
یه روز که داشتیم از خونه ی ننه ژیلا و نقی بقال برمیگشتیم یهو سه نفر جلومون رو گرفتن ....
- " ااا...منگل کوچیکه...اینا رحیم و اکبرکلپاسه اینا نیستن؟؟!!...
"
- " چرا..اون گنده هه small نیست؟؟!!! " ( small اسم یکی از گنده لاتهای منگلستانه . اما فکر نکنین اسمال یعنی کوچولو . مخفف اسمش اسماعیله
)
- " بیا محلشون ندیم و بریم...
"
اکبر:" خانوما کجا؟کجا؟ تازه گیرتون آوردیم
"
- " برو گمشو ... عوضی..
"
رحیم: " حالا وقتشه که تمام عقده هایی رو که ازتون داشتیم رو خالی کنیم
. "
- " آبجی اینا چی میگن؟کدوم کینه؟
"
- " نمیدونم دیوانه ان!! ولشون کن
"
اکبر: "
small . شروع کن
"
...
برق چاقو رو تو دستای اسمال دیدم
... . خنده های اکبر و رحیم چقدر موزیانه بود
یهو منگل بزرگه رو گرفتن و گردنش رو بریدند . هی میخواستن کله ش رو بکنن اما بریده نمیشد
. منگل بزرگه هم قلقلکش میومد و میخندید
.
small
: " واای . این روئین تنه
. فایده نداره . باید خفه ش کنیم . یهو آبجیم دیگه صدای خنده هاش قطع شد . فکر کنم مردش
.
من:" ببخشید اگه کارتون تموم شده من برم
. "
رحیم :" ااا حالا نوبت توئه
. "
- " نوبت من؟ نه بابا من مثه منگل بزرگه از این انگولک بازی آ خوشم نمیاد
."
-" اسمال . کار این یکی هم تموم کن. "
اسمال به طرفم حمله کرد
. چاقو رو فرو کرد تو شکمم
. خون ها پاشید روی صورت رحیم و اکبر اینا
.
دستم رو گذاشتم روی قلبم . تالاپ تولوپش رو تا حالا از نزدیک احساس نکرده بودم . البته چند وقت پیش میخواستم خودم شکمم رو باز کنم ببینم توش چی داره ؟
اما وقت نشد
. خدا خیر بده اسمال رو که کمکم کرد
.عجب آدم مهربونیه .به نظر من قصدش همیشه کمک به مردمه
. اما نمیدونم بقیه چرا ازش خوششون نمیاد
.
دستش رو گذاشت جای چشمم فشار داد . پقی صدا داد وچشمم کنده شد افتاد توی دستش
. با قمه 6 تا ضربه چاقو زد . خون همه ی کوچه رو پر کرد . خون ها رو که دیدم یاد خدا بیامرز پدربزرگم افتادم که از مکه اومده بود و واسش گوسفند سر بریدن . یادش به خیر چه دوران خوبی بود
.
- اسمال: " ما رو مسخره کردین . این چرا نمیمیره اااااااااااه ؟؟؟
"
من: " اا . نکنه قصد کشتن من رو دارید آره
؟؟ خب اسی جون از اول میگفتی . دلیل این که نمیمیرم هم اینه که واسه مردن از این سوسول بازی ها خوشم نمیاد
. از اول میگفتی مثه بچه ی آدم میمردم . دیگه این سوسول بازی ها واسه چیه؟ "
- " اا . باشه . بمیر ببینم چه طوری میمیری
؟ "
منم رفتم یه گوشه نشستم . با یه خورده تمرکز ساده مردم .....
ادامه ی این داستان در قسمت های بعد
پ.ن۱ : دوستانی که دیر دیر اومدیم یا سرنزدیم . واقعا شرمنده
پ.ن۲ : قربون نمکپاش که هر پستش از ما یاد میکنه . شرمندمون کردی رفیق
135 نظر
آره دیگه
پاییز هم داره میاد و بیشتر بروبچ سرشون شلوغ میشه و کمتر میان نت و کمتر از حضور مبارک ما بهره مند میشن...
اشکال نداره حالا خودتونو اذیت نکنین
...
یه جریانی این اواخر پیش اومده بود که دوستمون خیلی اصرار داشت آپ کنیم و همه بفهمن که چی شده (آخه قول داده بوده به کسی نگه...)
جریان از این قرار بود که :
ننه بابای یکی از دوستان به نام "هدی" از مکه میان
هدی هم بعضی از دوستاشو دعوت می کنه یه جایی شام
دم در رستوران واستاده بودن (هدی و یکی دیگه از بچه ها ) که از اون دور بابابزرگ و مامان بزرگ هدی میان
این بابابزرگ جان یه پیرمرد خیلی باحال ... خوشتیپ ... شوخ و شنگ ... یه عصا هم دستش می گیره و یک کم بگی نگی سر و گوشش می جنبه !!!
بابابزرگ از اون دور لبخند زنان داشته نزدیک می شده ... ولی وسط راه تغییر مسیر میده و به جایی که بره طرف هدی ، رفته طرف دوست هدی (مثلاْ فکر کرده این دختره هدی ست)
اومده جلو گفته : " سلام دخترم ... هدی جان"
بعد دستشو آورده جلو ...
( هدی هم از اون ور تو سر و کله ش می زده که باباجون، من هدی م این یکی دیگه ست )
اما عمدی یا سهوی کسی توجه نکرده
اون دوستمون هم ( به قول خودش
) تو رو در بایستی گیر میکنه و دست میده
وقتی دست میده همچین بفهمی نفهمی خوشش میاد انگار ...
نفهمیدیم بابابزرگ جان دست دوستمونو میکشه برای روبوسی یا دوستمون دست بابابزرگو میکشه بالاخره یکی دست یکی دیگه رو میکش و روبــــــــــــــــوســــــــــــــی!!!!
و اینطور شد که دوستمون با بابابزرگ دوست دیگه مون ...

بعدش که هدی به اون یکی دیگه میاد میگه چرا بابابزرگ ما رو ماچ کردی؟؟؟ میگه: خب دستشونو دراز کردن دیدم زشته دست ندم ... روبوسی هم شد دیگه !!!
راستی
چند روز پیش یه بلای بزرگ سرم (م.ب) اومد!!!

بله
درست حدس زدید ... وقتی با کمال خونسردی رو صندلی تکیه داده بودم و به آرامش فکر می کردم ...یهو صندلی شکست و همچین خوردم زمین و که فشار به مغزم اومد و همون یه ذره مغزم هم از کار افتاد!!!
الانم رو به موتم و تا دو سه روز دیگه احتمالا میمیرم
...
خب حالا جواب مسابقه ی قبل که غیر از یه نفر کسی درست نگفت
| چهارشنبه 22 شهريور1385 ساعت: 1:10 |
توسط:سارا |
ببینم این نمکپاشه یا گوشت کوب؟؟!!!به این که بیشتر شبیهه!!!
شباهتش به نمکپاش این بود که شکل کوشتکوب اند
آنچنان که با خصلت کوشتکوبی چند نوع چیز مختلف رو با هم قاطی می کنند و دست آخر یک خوراک توپ می دن بیرون !
اگه می شناسینش که حتماْ درک کردین منظورم چیه
اگه هم نمی شناسینش یه سر بهش بزنین تا درک کنین >> نمکپاش
پ .ن >> فردا کلاس اولی ها میرن مدرسه
آخییییی بیچاره ها
تازه اول بدبختی شونه ...
218 نظر