تبليغاتX
منگلستان(جلد دوم)

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

اوووووووووه ... باورم نمیشه !!!   یعنی ما باز برگشتیم ؟؟ بعد دقیقاْ ۳ ماه ؟!

نمیدونین چقدر دلمون تنگ شده بود ( مخصوصاْ دل اینجانب ! )

یاد اون روزا به خیر ... پارسال همین موقع چه برو بیایی داشتیم ...

حالا به هر حال برگشتیم فعلا .

این دفعه میخوام براتون یک داشتان داستان * واقعی و بسیار مخوف و ترسناک تعریف کنم که دو سه سال پیش واسه خودمون اتفاق افتاد ...!

( دیگه قرار نیست پست هامون طولانی و چند قسمتی باشه که برو بچ سختشون باشه تا آخرش بخونن ... )

و اما جریان از این قرار بود :

ساعت از ۳ نیمه شب گذشته بود . چند دقیقه ای میشد که کتاب بوف کور رو تموم کرده بودم ... هنوز کمی گیج بودم . صدای خنده ی خشک پیرمرد خنزری پنزری هنوز تو گوشم بود خنده ای که مو رو به تن آدم سیخ میکنه « خنده ی عمیقی که معلوم نبود از کدام چاله ی گمشده ی بدنش بیرون می آید . خنده ی تهی که فقط در گلویش پیچید و از میان تهی در می آید ! »

همه خواب بودن غیر از من و منگل کوچیکه ...

با همون حال و موهای سیخ سیخ شده و چشمای گرد رفتم ( گلاب به روتون ) دستشویی ...

تازه جا افتاده بودم که صدای بارون شدیدی نظرم رو به خودش جلب کرد ... بارونی شدید !

یهو به خودم اومدم « واااااااااای ... لواشک ها بیرونه ! »

از شما چه پنهون که لواشک درست کرده بدیم گذاشته بودیم بیرون خشک شه ... قیچی کردم و زدم بیرون ( یه اصطلاحه )

- « بدو بدو خواهری فاتحه ی لواشک ها خونده شد !! »

رفتیم رو ایون ... بارون ؟! زمینها همه خشک بود ...! حتی یه لکه ی ابر هم تو آسمون پر ستاره دیده نمیشد ... ولی هنوز صدای شر شر بارون میومد !!!

- « تو هم میشنوی ؟!   »

- « آره ...! »

رفتیم تو ...

اون وقت شب چاره ای جز خواب نداشتیم ...

رفتیم تو اتاق و دراز کشیدیم ... هنوز صدای شر شر بارون میومد ... تازه چشما مون داشت گرم میشد که صدای زنگ در اومد !!! یعنی کی میتونست باشه ؟؟؟!!!

- « پیر مرد خنزری پنزریه حتماْ ! »

وای ...

یهو رفتم تو توهم ... آیفون رو برداشتم و همون صدای خنده ی خشک ... نــــــــه !!! با فکر ش هم مو به تن آدم سیخ میشه !

یه زنگ دیگه زد ...

دو تایی میخکوب شده بودیم و جرئت تکون خوردن نداشتیم ...!

- « مـ ... مـ ... من نمیرم باز کنم آ ... »

- « منم ... منم نـ ... نمیرم !! بزار مامان اینا بیدار شن !   »

اصلا دیگه مخم قفل کرده بود ... حتی تصور اینکه کی پشت در هستش رو نمیتونستم بکنم !

آیا این باران نامرئی با شخص پشت در رابطه ای داشت ؟!!

بابام بیدار شد ... اونم هول کرده بود آخه این وقت شب ؟! ...آیفون رو برداشت با صدای خواب آلود و دو رگه و کلفت گفت :  « بله ؟! »

ادامه ی داستان را در قسمت بعد خواهید دید !

نه نه نه نه نه ...! قرار شد که دو قسمتی نشه !

***

پیام های بازرگانی :

دارالمجانین ۵ ستاره ی منگلستان همراه با امکانات رفاهی و تفریحی دارای لابی بزرگ و زیبا ، اتاق های مشرف به باغ ، استخر و سونا و جکوزی ، محوطه ی دلنشین و رویایی ، دکتر هایی مهربان ، پرستار هایی زیبا و محیطی فرحبخش و بی نظیر ...

منتظر اقامت دائم شما هستیم ...!

 

***

شرکت روابط عمومی منگلستان شما را به دیدن ادامه ی داستان مخوف دعوت میکند :

 

پشت در یک خانوم بود !!! ... نکنه ایندفعه پیرزن خزری پنزری بوده ؟؟!!!!

با صدای تردید آمیز گفتم : « بابا ... کی بود ؟!   »

بابام رفت رو ایوون و آسمون رو تماشا کرد ! پس حتما یه رابطه ای بین شخص پشت در و بارون نامرئی بوده !!!

ما هم شیر شدیم و پریدیم رفتیم پیش پدر

- « چی شده ، چی شده ؟! چی بود ؟ کی بود ؟ چیکار داشت ؟؟!! »

- « بنده خدا همسایه پشتی بود ... میگفت شلنگ کولرتون پاره شده و از پشت بوم داره آپ میپاشه ... ببین از پشت بوم ما نیست ، از پشت بوم همسایه کناریه ! »

WOW ... ! آب به ارتفاع شاید ۴ متر یا بیشتر با فشار داشت میپاشید بالا و بعد دوباره برمیگشت رو سقف خودشون و ما و همسایه پشتی و ...

خانومه به اونا هم گفت و اونا هم شیر کولر رو بستن ...

به همین سادگی تموم شد !

نکته ی حائز اهمیت اینجا بود که ما اصلا نترسیده بودیم ...  ما مرده ی هیجان در زندگی هستیم آخه !

پ . ن ۱ : ما خیلی شجاع و بی باک هستیم ... !

پ . ن ۲ : از تمامی کسانی که بهمون سر زدن و ما بهشون سر نزدیم اول تشکرات بی پایان میکنیم و ایضا ْ طلب عفو و بخشش و مغفرت داریم !

پ . ن ۳ : دعا کنین باز خوی منگل بازی مون فروکش نکنه تا دوباره بیایم بنویسیم ...  

 

 دوستان عزیزی که به دلایلی نتونستن برن از منگلستان اصلی پست ایندفعه رو بخونن کامنتشون رو همینجا بزارن ( کامنتینگ همون منگلستان اصلیه ) به خاطر همین صفحه ش بزرگه ... به گیرنده های خود دست نزنین !

نظر بدهید

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 12:30 توسط منگلهاااااااااااا

    

نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت مجازی :

یه شب تا دیروقت بیدار بودیم و مونده بودیم که چیکار کنیم .  گفتیم بیایم و یه وبلاگ بسازیم و بعد حذفش کنیم ...

اولین اسمی که به ذهنمون خطور کرد منگل بود اما وبلاگی به اسم  mongol موجود بود !

گفتیم بزنیم mongool ... شانس فلان ما اونم بود ...

دست آخر زدیم mongoool و درست شد

بعد ۲ تا پست زدیم بالا و چند تا نظر واسه خودمون گذاشتیم و خواستم که حذف کنم وبلاگو ... ولی منگل کوچیکه گفت بذار باشه چیکار داری حذفش کنی ؟

گفتم باشه ... رفتیم و خوابیدیم ... دیگه بهش سر نزدیم تااااااااا وقتی که در کمال حیرت دیدیم یه کامنت داریم از شهریار ( سکینه ) و همون کامنت هاش امید داد بهمون و شروع کردیم و کم کم با شما ها آشنا شدیم و شدیم اینی که هستیم ...

خاطرات تلخ و شیرینش هنوز زیر دندونمونه یادش به خیر این نامه ی نقی بقال چقدر مشهور شد

تا جایی که میومدن بهمون میگفتن که اون نامه هه رو قبلا دیده بودم ، شما خیلی خوب ازش استفاده کردین ! ما هم میگفتیم بابا به خدا خودمون با دست خودمون نوشتیمش ... ( خط منگل کوچیکه بود ) 

آخه زیرش رو امضا نزدیم و همه می تونستن بذارن تو وبلاگاشون ...

............

و اما نحوه ی ایجاد منگلستان به روایت حقیقی :


شبی بارانی ... در جنگلهای منگلستان ... رعد و برق مثل نور مهتابی از کار افتاده (!) جنگل را ثانیه ای روشن میکرد و باز می خفت !

در اعماق آن جنگل مرموز کلبه ای ...

کلبه ی مرموز پیز منگلستان !!!

پیر منگستان در تخت خواب مرموزش خفته بود و به طور مرموزی خرناسه می کشید ... ابوهت در کلبه جاری ست ...

او در خواب مرموزش به طور مرموزی بی قراری میکند و صدا هایی مرموز از خود به در می آورد ... و با فریادی بلند تر از صدای رعد از خواب می پرد !!!

" باید گسترش دادندی فرهنگ منگلستان را !!!!!!!!! "

و با این فریاد ناقوص ها به صدا در می آید

تمام مردم منگلستان از خواب پریدند و به کلبه ی پیر منگلستان شتافنتد ...

در آن شب طوفانی مرموز !!!!!!

تا مردم به خود جنبیدند هوا روشن شد و باران بند آمد !!! و پیر منگلستان با عصای کله ی فرشتنداغلو به دست با جبروت تمام بر ایوان کلبه ایستاد و بر افق های روشن آینده چشم دوخت

همه جمع شدند ... انسانها ... شیر ها ... پلنگ ها ... یوزپلنگ ها ... ببر ها ... گوزن ها ی وحشی ... تمساح های گریان ... الاغ های اوسکول ... خرگوش ها ی تند رو ...چغوک های آدم خوار و کلپاسه ها ی دانا ... همه گوش به فرمان پیر منگلستان ...

 

" قسم به نوشابه که تگریش می چسبه ... قسم به نوشمک که اگر با یک نگاه رندانه ما به دو نیم تبدیل میشوندی... قسم به چوس فیل که فیل از ترس نگاه با جذبه ما آن را تولید میکنندی... قسم به آن پفک های جدید که کرانچی خوانندی... قسم به همه اقلام و اجناسی که به عنوان جایزه برای بازنده بازی حکم که خودم مخترعش بودم استفاده می شوندی ... ایرانی ، کالای ایرانی بخر... قسم به.......... ... "

حدود یک ساعت و 25 دقیقه داشت قسم میخورد ...

" چه می خواستم بگویمدی ؟؟؟؟؟؟ ...  "

همه بی حرکت بر جای مانده بودند تا پیر منگلستان فرمایشاتش را ادا کند !

و حدود 35 دقیقه فکر میکرد که چه می خواهد بگوید !! ... همچنان همه چیز مرموز بود !

" قسم بر تک تک شما که همچون زنجیری بر هم وابسته اندی ... ما عاشقان فرهنگ غنی و سرشار از ... سرشار از ... از ... از فرهنگ غنی منگلستان هستیم و نباید اجازه دهیم که استثمارگران بی فرهنگ شرق و غرب و شمال و جنوب و شمال غربی و جنوب شرقی و مدار 17 درجه ی استوا و ... فرهنگ ما را استثمار و به یغما ببرندی !!! باید فرهنگ غنی یمان را به جهانیان آشنا کنیم اندی. مگر ما چه مان از این اعراب کمتر استی؟ یا این مردم بی شخصیت برره. ! "

همه یک صدا گفتیم :

هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

اینجا بود که پیر منگلستان به بیان برخی از بیجگی های یک منگلستانی پرداختند !

و بدانید و آگاه باشید که یک منگلستانی چه خصوصیاتی باید داشته باشد. یعنی مولافات(جمع مکسر مولفه) فرهنگ منگلستان عبارتند از:

1. اول اینکه ساکن منگلستان باشد. در اینجا سوالی که ممکن است پیش بیاد این است که منگلستان کجاست؟ در جواب این عده از عزیزان باید بگویم که : در این مورد نظورات و عقودات زیادی بیان شده که بهترین آن این است که: احمد آبا د. نرسیده به قاسم آباد

2.ماشین دیگر از یک پیکان جوادانِ گوجگی که فنرهایش را خوابانده و دو تا باند خربزگی انداخته روش و و یه لامپ بزرگ قرمز زیر شاسیش وصل باشه ، کمتر نباشندی.

3. داشتن یک وبلاگ با کلاس. ترجیحا به زبان منگلستانیِ خارجی

4. علاقه به بادام زمینی مزمز و ماکارونی جات

5. پاتوق ها: همه جای منگلستان سرای من است ..

6. داشتن موبایل 1100 نوکیا معروف به 11چراغ یا از این ایمات ها که با مداد کار میکند .( بیسواد خودتی. میدونم آی مِیت)

7. ژل به مقدار خیلی کم

8. گوش دادن نوار ((نغمه های خوش شهر)) روزی یک بار

9. سعی کنید مثل اینجانب کم حرف باشید

10. و آخر اینکه وقتی امتحان کنکور دارید ننشینید پای کامپیوتر. چون می اندازنتان . بعد خر بیا باقالی بار کن که باید به هزار زور کنکورتو پاس کنی

دوباره همه با هم :

هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

زبان بر دهان بگیرندی ... تمام نشدندی حرفهای گهربارم هنوز !!!! ... دیشب را تمام بر این فکر خواب به چشمان شهلایم نیامدندی !! و در حیطه ی همین افکار تا صبح غرق استفکار(باب استفعال از تفکر) بودمندی. !

باید از طریق جهان اینترنت فرهنگ غنی یمان را بر همه القا کنیم ...

و بر همه بگوییم که بیل از دامان ما پرورش یافتندی ( بیل گیتس رو میگفت آخه اصلیتش مال منگلستان بوده )

شما که به از من میدانندی که محمود زیر دست من پرورش یافت .

BooMfaNg  که اولش اینقدر مشهور و معروف نبود. سالهای سال تحت فرمان من به ریاضت پرداخته تا بدین مرتبه رسیده  

و همین آقای شیرازی که دار و ندار و همه ی وبلاگ ها تان از آن اوست و با حرکتی می تواند خانه خرابتان کند ( علیرضا شیرازی مدیر بلاگفا هم مال منگلستان بوده  )

و همین کریستف کلمب ملعون که کتابخانه ی ما را غارت کردندی و امریکا را کشف کردندی و امریکا شیطان بزرگ با خواندن کتاب های ما به اینجا رسیدندی !!! از رو کتاب های ما رفته اندی انرجی هستگی در آوردندی و حالابوش ما را تهدید میکنندی که نیروگاه نسازندندی ...ای مردک اگر ما تو را از جوب نجات نمی دادیم الان در چهارراه منگل آباد داشتی شیشه ی ماشین پاک میکردندی ... مردک... بیچاره تو که نمیدانندی که سرزمین با عظمت منگلستان سالهای متمادین و مطوالنی (گرفته شده از طولانی) است که انرجی هستگی دارد.

بگذارید اصلا برایتان به طور مفصل شرح دهم که خودم با همین دستهای خودم چگونه انرجی هستگی را بکشفندی

حول و حوش سال 3 میلادی بودندی که وقتی وارد شهرداری شدمندی به من گفتندی که این کوپن اعلام نشدندی. ناچار به فروشگاه قصابی اصغر آقا اینا رفتمندی و وقتی دیدمندی که مرغ را گران میدهندی بهش فرمودمندی که اگر ممکن است فقط شکر بدندی . چون مصرف برنج ما آن زمان کم بودندی. بنده خدا 2 کیلو انگور کشید و گفت این سیبها حرف ندارندی. مخصوصا که پرتقال پاکستان استندی و خوردنش آدم را پر انرجی میکنندی. منم بلال ها را از آقا مهرداد گرفتمندی و آمدم سر کار. عیال تا مرا دیدندی گفت که چه نان سنگک خوشمزه ای . از کدام کافی نت گرفتندی. گفتم که خوب شد یادم آورندی که بروم و ماشینم را بیاورم و بگذارمندی تو پارکینگ سینما. وارد پارکینگ بیمارستان که شدم یاد حرف آقا شهرام (این شهرام آن شهرام که شما فکر میکنید نیست. او را که نمی توان به این راحتیا پیدا کرد) افتادم که گفت اینها خیلی انرجی دارندی. رفتم و اورانیوم هایی که از سوپر ممدآقا گرفته بودم را برداشتم و وارد آزمایشگاه شدم و با یک فن کیِدو آنها را از وسط به دو نیم کردم و دیدم که راست میگفت کَل بِعلی. انرجی زیادی داشت لا مروت. خدا خیرش بدهد.

بیانات پیر منگستان ادامه داشت و چند نفر در حین سخنرانی جو گیر شدند و سرشون رو کوبیدن به درخت ... بعضی ها اقدام به خودزنی کردن بعضی ها سکته کردن و مردن و ... خلاصه قرار شد که شورای منگلستان دو نفر لایق این کار رو انتخاب کنه ...

هوا تاریک شد و پیرمنگلستان هم در حین سخنرانی خوابش برد

فرداش قرار شد که شورای منگلستان دو نفر رو انتخاب کنه

همه نشسته بودیم تو شورا ... خیلی شلوغ بود بعضی ها که صندلی گیرشون چسبیده بودن به سقف و دیوار ها و ... بالاخره هرکسی یه جوری خودشو جا کرده بود .

پیر منگلستان با همون ابوهت و هاله ای از نور وارد شد ...

نفس ها تو سینه حبس بود ...

پیر با جبروت تمام در صندلی مخصوص خود نشسته بود و گوی جادوش هم جلوش داشت رقص نور میزد ...

همه با هم .............

" بس است جلف بازی "

 

نماینده ی مجلس منگلستان :

در راستای ملی شدن صنعت دوغ و شکایات بر فیلم ملعون ۳۰۰ ... آری اگر ما دیر بجنبیم فیلمی میسازند به نام ۶۰۰ که فرهنگ ما را زیر سوال خواهند برد ... این پارسی ها اینقدر خود را دست کم گرفتند و نشستن تا فرهنگشون همینطوری الکی به مردم جهان القا شود و دست بر دست گذاشتند که خودشان هم فرهنگ خودشان را فراموش کردند و حال یه مشت پشت کوهی نشسته اند و از خود فرهنگ میسازند برایشان ... حال خونشان به جوش آمده که برویم شکایت کنیم ...

ما نباید اینگونه شویم

هیب هیـــــــــــب ... هورااااااااااا ... هیب هیـــــــــــــــب ... هورااااااااااااااااااا

حالا هر کسی که آمادگی برای این دارد دستش بالا

همه دستا رفت بالا ...

منم از ایور سالن به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز پایین ... نمی فهمید هی دستمو تو هوا تکون می دادم که بفهمه ولی نمیفهمید ...

اینطوری نمیشه ... باید از ۳ خوان چغوک گذر کنید ...

خوان اول :

سه دور ، دور زمین منگلبال بدوید ...

نصف دستا رفته بود پایین ... ( همچنان به منگل کوچیکه اشاره میکردم دستت رو بنداز )

خوان دوم :

با مورچه ی وحشی می جنگید اگر برنده شدید که میرین خوان سوم اگر نه که از رده خارجید

باز نصف دستا اومد پایین ... ولی منگل کوچیکه هنوز دستش بالا بود ...

خوان سوم :

میرین بالای کوه منگلسنگی ( صدای جمعیت : اوووووووووووووه کی حوصله داره ) یه پر خرس آتیش میزنین اگه چغوک آدم خوار ظاهر شد حتما انتخاب شدید اگه نشد که ول معطلید

تمام دستا اومد پایین غیر از دست منگل کوچیکه و من که بهش اشاره میکردم دستت رو بنداز ...

هیچ رقیب دیگه ای نبود ...

پیر منگلستان " از سه خوان چغوک میگذریدندی "

رفتم پیش منگل کوچیکه که هنوز دستش بالا بود ... گفتم : "خیالت راحت شد دیگه ؟؟؟؟؟؟؟ "

دیدم هیچ توجهی نداره و هنوز دستش بالاس

خوب که دقت کردم دیدم هنوز جو اون رقص نور گوی جادوی پیرمنگلستان گرفتش و ول نکرده

 

-" هوووووووووووی با تو ام ...  " یهو به خودش اومد ... 

- " چی ؟!  "

- " هیچی پاشو بریم سه خان چغوک رو رد کنیم ...  "

- " برای چی ؟؟   "

- " واسه انتخاب شدن دیگه "

- " انتخاب چی ؟؟ !!   "

- " ارتقای فرهنگ منگلستان دیگه !!!!!!!! "

- " ها ؟!    "

- " الان تو برای چی اینجایی ؟؟ !   "

- " مگه کنسرت نبود ؟؟    "

- "   "

***

خوان اول :

رفتیم که سه دور بدویم ... دور اول خسته شدیم و نشستیم کنار ...

گفتن چون رقیب دیگه ای ندارین عیبی نداره برین خوان دوم

خوان دوم :

مورچه هه از دور داشت میومد ... اینقدر وحشتناک بود که نگو ... نیش داشت قد آدم ...

اومد جلو یهو میخواست حمله کنه که منگل کوچیک پاشو گذاشت روش و اونم خرچ صدا داد و مرد ...

" آخیییییی ... طفلک ... من کشتمش ؟ نفهیمدم به خدا پام خورد روش ... چقدرم ناز بود بیچاره ...  "

صدای تشویق همه ی جمع بلند شد

ماشالا ماشالا بش بگین ماشالاااااااااااااااااا ...صد باریکلا بش بگین ماشالا ....

و اما خوان سوم :

رفتیم سر کوه نشستیم و پر خرس آتیش دادیم که چغوک بیاد ... حالا چغوکه لج کرده بود و می گفت خسته م حوصله ی پرواز ندارم

هی همه بهش میگفتن ننه ت خوب بابات خوب پاشو برو می گفت نمی خوام

تا اینکه اسمال اومد و گردن چغوکه رو گرفت و خفه ش کرد ... بعد پرتابش کرد بالای کوه

همه دست زدن و هورااااااااااا کشیدن

و به رقص و پایکوبی پرداختند 

- " خواهری ... اینا چرا اون پایین دارن میزنن و میرقصن ؟؟!  "

- " نمی دونم والا ...   "

- " شاید کنسرته و ما رو خبر نکردن !!!    "

- " بیا از همین جا بپریم پایین که دیر نرسیم  "

- " آره ... یک ... دو ... سه ...  "

دیگه نفهمیدیم چی شد

...

چشمامون رو باز کردیم دیدم تو بیمارستانیم ... تلویزیون هم روشن بود

گزارشگر شبکه ی منگل TV  :

ما به داشتن همچین فرزندانی از منگلستان زمین افتخار میکنیم

در حین شادی ما در پایین کوه آن دو شیر زن به نشانه ی اینکه جزئی از خاک منگلستان هستند خود را در آغوش منگلستان انداختند و از فرط هیجان بیهوش شدند ...

ما این افتخار را داریم که این دو خواهر را که اسوه ی شجاعت و پایداری هستند انتخاب کنیم ...

- " ما رو میگه ؟؟؟  "

- " آره فکر کنم  "

- " چه باحال بودیم خودمون خبر نداشتیم ها ...  "

....

پ . ن : از تمامی دوستان خوب تشکر داریم که تو این مدت دلشون واسه ما تنگ شده بود و هی سر میزدن ... آنتی گرل  ، شنگول ،  نمکپاش و همه ی شما گل های باغ زندگی

پ . ن : تولد منگلستان مبــــــــــــــــــــــــــارک !!! چقدر زود یک سال گذاشت ... 

پ . ن : و از همه مهمتر ... عید همگی مبارک ...   یه سال دیگه هم گذشت چقدر زود داریم پیر میشیم ... ایشالا سال ۸۶ واسه تک تکتون سال پر برکتی باشه

اینم عیدی های ما

از طرف منگل بزرگه >>>  رو عیدی کلیک کنید

از طرف منگل کوچیکه >>>رو  عیدی کلیک کنید

اینم از طرف پیر منگلستـــــــــــــــــــــــــــــان >>> رو عیدی کلیک کنید

 

عیـــــــــــــــــد شـــــــــــــــــــما مبـــــــــــــــــــــــــــــارک . . .

 

۱۰۴نظر 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 17:39 توسط منگلهاااااااااااا

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااام 

ما باز اومدیم

خوش اومدیم

صفا آوردیم

راستش می خواستیم بیایم آپ کنیم که نشد

بعدش دیگه عاشورا تاسوعا بود نمیشد بیایم و جلف بازی در بیاریم و گذشت تا امروز ...

آهان !

گفتم عاشورا تاسوعا

جاتون خالی اینقدر امسال با منگل کوچیکه رفتیم اینور اونور که کشتیم خودمونو

با همین کوچیکه و یکی از دوستای منگل تر از خودمون پاشدیم رفتیم ببینیم شام غریبان چه خبره

از سر کوچه یه دسته دیدیم که جلو مردها بودن و پشتشون یه ماشینی بود که بلندگو دستش گرفته بود و روضه می خوند ، پشت سر اونم خانوما

ما هم خودمونو قالب کردیم و رفتیم تو دسته

این کوچیکه هی می گفت : بریم جلو بریم جلو ...

اینقدر پیاده راه رفتیم و رفتیم و رفتییییییییییییییییم ... همینجور رفتیم ... هر چی می رفتیم نمی رسیدیم نمی دونم چرا

حوصله مون سر رفته بود دیگه ...  گفتیم وسط این جمعیت یکی حتما بلو توس ش روشنه دیگه

زدیم و یکی روشن بود ، ما هم خوشحال ...  از مراسم خیمه سوزان ظهرش که رفته بودیم 30 ثانیه فیلم داشتیم و همونو فرستادیم واسش

حتماً بنده خدا فکر می کنه که امام حسین از ظهر عاشورا فیلم گرفته و براش فرستاده ...

دیگه همینطور که می رفتیم ، رسیدیم دم یک مسجده ای

این یارو روضه خونه خدافظی کرد و همه هجوووووووووووووووووووووووووووووووووم بردن طرف مسجد

حالا هی این رفیقم و کوچیکه گیر داده بودن که ما هم بریم... ما هم بریم

منم پامو کردم تو یه کفش و گفتم شلوغه ، من حوصله ندارم

با خودمم می گفتم به به ... ایول به این مردم پاک و مومن ... بعد این همه پیاده روی و خستگی ، همه دارن هجوم میبرن طرف مسجد که شاید امام حسین (ع) نظری به روی سیاهشون بیفکنه

کلی از خودم خجالت کشیدم ...

با این حال بازم نرفتیم تو ... خدایی خیلی خیلی شلوغ بود

تو این گیر و دار دیدم چشمای منگل کوچیکه داره قرمز میشه

گفتم : چی شده ؟؟

گفت :( گلاب به روتون ... ) دستشویی دارم

- خب بزار بریم خونه

- ضروریه

- خب بیا تو همین مسجده

رفتیم طرف در ...

تقریبا 20 تا زن واستاده بودن و با چشمانی پر از اشک تقلا می کردن که برن تو ( خوشا به سعادتشون )

ما هم رفتیم قاطی جمعیت و گفتیم راه باز می کنیم و تو برو دسشویی !

یه آقاهه ای هم بود که جلوی در رو گرفته بود و نمی ذاشت کسی بره تو ...

ما هم هی می خواستیم بگیم که بابا نمی ریم بالا ، میریم پایین!!! ( دسشویی پایین بود

ولی اینقدر شلوغ بود که صدا به صدا نمیرسید

یهو مرده بلند گفت که خانومایی که غذا گرفتن بفرمائن برن

همه داد زدن که ما غذا نگرفتیییییییییییییییییییییم و صدای wc , wc گفتن های ما تو انبوه صدا ها خفه شد

یک آقا هه ی دیگه اومد و دستش یه کارتونی بود پر از غذا ...

چشمتون روز بد نبینه ... چشمتون روز بد نبینه

یکدفعه همه هجوم آوردن رو سر ما ... همو هل می دادن که زود تر غذا از دست اون آقاهه بقاپن

یه لحظه حس کردم که از 4 طرف دارم پرس میشم

کار خدا بود که تونستیم خودمونو از تو جمعیت پرتاب کنیم بیرون !!!

نزدیک بود واسه بار دوم هم بمیریم ...

منگل کوچیکه هم پشیمون شد ... گفت رفع شد ... بیا فقط از اینجا بریم ...

با تمام وجود در رفتیم فقط ...

 این بود مقصد این همه آدم که واسه شام غریبان امام حسینشون این همه راه پیاده اومده بودن و با خلوص نیت می خواستن برن مسجد تا استغفار کنن ...

برگشتیم و برگشتیم ... از همون راهی که اومده بودیم برگشتیم

دیدم واقعا شدت گرسنگی داره بهمون فشار میاره

داشتیم می مردیم

گفتیم چیکار کنیم حالا؟ همه مغازه ها بسته ... همه خیابونا خلوت ...

چشممون افتاد به یه ساندویچ فروشی

با خوشحالی رفتیم تو ... سر از پا نمیشناختیم

کوچیکه گفتش که سه تا ساندویچ کالباس ... یارو اشاره کرد به برگه ی چسبونده شده به دیوار و گفت :  هر کدوم رو که می خواین بگین که بدم بهتون

15 نوع مختلف بود ...کوچیکه یک نگاهی کرد و گفت : نه آقا ... گفتم که ما ساندویچ کالباس می خوایم ...

یارو خندید گفت همه اینا کالباسه ، غیر از کالباس اصلا ما چیزی نداریم

مردیم فقط ما ...   کلا کوچیکه سوتی زیاد میده ... آدم باید اشهدش رو بخونه و باهاش بیاد بیرون

ما هم با اون قیافه های 6 در 4 مون نیگا کردیم و ارزون ترینشونو انتخاب کردیم و گرفتیم و پریدیم بیرون

گفتیم که حال خونه رفتن که نداریم ، همینجوری بخوریم و بریم طرف اون مسجده اگه خلوت شده بود کوچیکه بره دستشویی

همینجوری راه می رفتیم در خیابان های خلوت و تاریک و می خوردیم ... اینقدر هم توش سیر داشت که معده م می سوخت ...

نصفش مونده بود که دیگه سیر سیر شده بودم ... نصفه رو گذاشتم تو پلاستیک که دو تا سس هم توش بود و در پلاستیک رو گره زدم ، هنوز اون دوتا داشتن می خوردن .

تو فکر بودم که چیکار کنم این نصفه ساندویچ رو ! ؟

به کسی که نمیشه بدم ، هرکی گشنه بود رفت از اون مسجده غذا گرفت ... دور هم که نمیشه بندازم ... خونه هم ببرم بگم چی آخه ؟

تو فکر بودم که یکی از پشت سر گفت :  ببخشید ... از صداش معلوم بود می خواد اذیت کنه ...  محل ندادیم و ادامه ی راه رو رفتیم

گفت ببخشید ، این دوست ما گشنه شه ، روش نمیشه بگه ... اگه میشه ساندویچ هاتونو بدین به من که بدم بهش ... گناه داره ...

بازم محل ندادیم ... کنترل کردیم خودمونو که خنده مون نگیره

اونم دست بردار نبود که ...همینطوری در خیابان ها ی تاریک و خلوت پشت سر ما راه می رفت و مظلوم نمیایی می کرد

ای بابا

یهو یه جرقه ای زد به کله ی پوکم

دوباره گفت بدین دیگه... ، منم خیلی جدی برگشتم و پلاستیکه رو طرفش دراز کردم و گفتم بیا بگیر

اونم گرفت و تشکر کرد و رفت !!! دیگه هم نیومد

رفتیم طرف مسجد دیدیم همچنان شلوغه ... نشد بریم دوباره

فقط دوستم گفت یه زنه ای به دوستش می گفته : امشب به هوای این اومدم که یه شامی چیزی بخوریم ... حیف نشد !!! ...

برگشتیم خونه و اصلا به رو نیاوردیم که چی شده و کجا بودیم و اینا

فقط مامانم گفت که : چقدر دهنت بوی سیر میده ... چی خوردی؟؟

هیچی !

جاتون خالی تا دو روز ،  نه می تونستم حرف بزنم ، نه بادگلو بزنم ، نه دسشویی برم ...

اینم از زیارت ها ی ما ... امید وارم مورد قبول حق تعالی و امام حسین (ع) قرار گرفته باشه ...

پ.ن 1 : شرمنده دوستان اگه نشد بیایم بهتون سر بزنیم

پ.ن 2 : این یکی از کوچکترین سوتی های کوچیکه بود ، دوستانی که بیشتر می شناسنش می دونن چی میگم  

پ.ن 3 : حالا حالا ها نمی خواستم آپ کنم ... یهو زد به سرم و گفتم بنویسم

پ.ن 5 : ممنون از دوستانی که هنوز بهمون سر می زدن و ما رو فراموش نکرده بودن

پ.ن 4 : بابااااااااااااای تا 150 سال دیگه ...

 84 نظر

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 18:43 توسط منگلهاااااااااااا

رحیم و کریم رو دادگاهی کردن ... هر کاری که کردن نتونستن ثابت کنن که بیگناهن !

حکم تدفین ما هم اعلام شد ... یه جای سرد و تنگ و تاریک ... تازه دو تا موجود هم بودن اونجا هی ما رو سوال جواب میکردن ... خیلی سخت و دردناک بود ... نمی دونم چطوری ، ولی ما نباید می ذاشتیم سر بیگناه بالای دار بره !

>>> بقیه ی داستان رو از زبون پیر منگلستان بشنوید -( شخصیت پیر منگلستان یه همکار جدیده که گفته اسمش فاش نشه ، ما هم فاش نمی کنیم ! )-

 

"آسمان تیره و تار می شوندی . پرندگان سقوط می کردندی . باران به شدت می باریدندی . آسمان سرخ میشوندی . کوهها پودر و خاکشیر میشوندی . ابرها پاره پاره میشوندی . آسمان نارنجی می شوندی . رعد و برق می زدندی . باران شدتش از آن بالا می بیشترندی. درختان می خشکیدندی . نور خیره کننده ای می تابیدندی و بالاخره در این هیاهو پیرمنگلستان ظاهر می شوندی .

قد حول و حوش 180 - مو و ریش بلند و سفید - یه عصای استخونی که بالاش جمجمه ی فرشنداغلو ( پرنده ی افسانه ای سرزمین منگلستان) گذاشته - جبّه ی حبری رنگ بر تن - دراعه ی سخت مرتب . دستاری مالیده - موزه ی منگلستانی در پا - جغدی بر دوش- سنجابی بر دوش دیگر و طنابی که به گردن یک جوآرانو ببسته بود در دست .

پیر منگلستان : دو نفر مُردند و گذاریدند و دیزینجیگا ( ترجمه : دو نفری رو که مردن ، بیارید و بگذارید اینجا ... دیگه ترجمه نمی کنم . خودتون باید بفهمین . خب اول برید زبون منو یاد بگیرین ، بعد بیاین وبلاگ گردی - زبونم یه چیزی تو مایه های جادوگرای سرخپوست اسپانیایی که با لهجه ی ناب مِشَدی ادغام شده ! )
پیر منگلستان : کیلپیسه ! ( این کیلپیسه اون اکبر کلپاسه نیس ها این نوچه ی پیر منگلستانه ) بپرو ده غیبی ، بالا برو خلج کوه ، کندان کن از بوته جابدانلو ریششو ، بعد مِکِنزی بند گلستون ، میری تو او غاری که دیزونجیگا هستشو و جستندو 
Mr.Demons و او را گفتند که دِهِدو به تو عصاره ی ساوانجو که تشکیلیدندو از ناخن بزمجه و ابروی راست چغوک و ذره ای از مدفوع گربه که اومد آب بخوره ، افتاد و یک فیل خفه شد ، همهمه شد ، ولوله شد ، سمبوسه شد ، جمجه شد ، چلچله شد ، زنجیر بزها پاره شد ، آرواره شد ، همواره شد ، طیاره شد ، صاحب بز بیچاره شد ، چی شد که شد ای طور شد ، آبشو کشید چلو شد !

یعد اوعصاره رِ آوردندو تا بخونم ورد و منگلا بخورند و زنده گردیدندو . ( کلپیسه رفت و عصاره رو از Mr.Demons  گرفت و آورد پیش پیر منگلستان )

پیر منگلستان : لوپی چوراسی دوکه ها رومانتی چالامبو ( داره ورد می خونه ) کورماندو در لابارو کارزافندو چرومرو . ( اینجا پر دود شده ، من هیچی نمی بینم که واسه شما تعریف کنم . چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی اینجا را ؟! ... )

منگل کوچیکه : ببین منگل بزرگه ، داریم کشیده میشیم به سمت پایین !

منگل بزرگه : آره ولمون کنین ، نمی خوایم برگردیم ، تازه داشتیم حال میکردم ، تاره بابا بزرگمونو پیدا کرده بودیم .

کوچیکه : اونجا رو ببین ، جسد هامونو از قبر در آوردن ، یادت باشه بعداً بریم سراغ نبش قبر و مجازاتش ... مث اینکه داریم بر میگردیم تو جسدمون . آ ی ی ی ی ی ی...

( در این لحظه منگل بزرگه و کوچیکه دوباره چشم به جهان گشودند گویی که دوباره متولد شدند)

پیر منگلستان : ( چشمانش بسته و دستا به طرف بالا ) کارماندو ، گیزانخواجو ، چرتاگو ( چشماش رو باز می کنه میبینه زنده شدن )

سلام سلام . همگی سلام . سلام سلام زندگی سلام آ ی ی ی ی زندگی سلام ( قشنگ با آهنگ خودش ، از اول بخونین )

- " شما رو من زندوندندو شما دوباره برگشتید و دورابره ، دوباره ... دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا؟ داشتم فراموشت می کردم اما باز صدارت رسید ... ( پیرمنگلستان از همه طرف به وسط جمع شد و به یک نور کوچیک تبدیل شد و غیب شد ) "

 

و ما زنده شدیم ... زنده شدیم ... وای ی ی ...

باید می رفتیم همه چیز رو می گفتیم

فردا آخرین جلسه ی دادگاه بود و حکم اعدام صادر میشد !!!

شب رو تو همون قبرستون موندیم و فردا صبح علی الطلوع رفتیم دادسرا

قاضی داشت با صدای خشن و محکم میگفت : " رحیم و کریم ، متهم به قتل نفس ، محکوم به اعداااااااااااااااااااااام و اسمال حبس ابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد !!!!! "

یهو در باز میشه و دو نفر میان تو ( من و منگل کوچیکه )

دست نگه دارین !!!!

WoW ...

یکی جیغ کشید ... یکی غش کرد ... یکی فرار کرد ... یکی سکته زد ...

رفتیم بالا و همه چیزو گفتیم

( جواب مسابقه:)

"خب عقل کل ها ... اگه مث بچه ی آدم داستان رو می خوندید وتو عمق داستان می رفتین و واسه من غلط املایی پیدا نمی کردین ، می فهمیدین دیگه !"

صحنه ی قتل اینطوری بود که اسمال اینا هر کاری که می کردن منگل بزرگه نمی مرد و قلقلکش می یومد و خندید ... اینقدر خندید که صداش دیگه در نیومد !

منگل کوچیکه هم با یه تمرکز ساده مرد !

علت مرگ منگل بزرگه خنده ش بود که در حین خندیدن ، آدامسش گیر میکنه به گلوش و همونجا خفه میشه و میمیره

علت مرگ منگل کوچیکه هم خودش بود

پس این وسط کسی قاتل نیست

شششششوووو لولولولو ... دست دست ... هوار هوار ... هیـــــــــــــــی یـــــــــــه !!!  

ما به آغوش گرم خانواده پیوستیم و زندگی ی دوباره ای را آغاز نمودیم !

 

پ . ن : نداریم !

104 نظر

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 10:46 توسط منگلهاااااااااااا

 

 

اول از مسابقه ی قسمت پیش شروع می کنیم :

بابا شما دیگه خیلی نابغه این

حکم قاضی این بود :


.: پسره به یک سال حبس ابد محکوم شد و مریم هم شد متهم ردیف دوم!!! :.

پس اگه مریم متهم ردیف دوم بشه ، پسره تبرئه میشه ...

خب پس پسره تبرئه شده دیگه !

سوال اینجا پیش میاد که پس اون یه سال حبس ابد واسه چی بوده ؟!

جوابش ساده س

پسره طی اعترافاتی که برای تبرئه شدنش می کنه ، این نکته رو یادآور میشه که :

       ثروت پدر مریم چشم چپم رو کور کرده بود ... می خواستم یه جوری به ثورت باباش دست پیدا کنم ... رفتم و باهاش طرح دوستی ریختم ... ولی چشم راستم که کور نشده بود ، وجدانم رو بیدار کرد و همون روز اول قید مریم و ثروت باباش رو زدم ...

از اونجا یی که مریم بچه ی ناف منگلستونه فکر می کرده که پسره نامزدشه

وقتی پسره لب به اعتراف گشود ! دقیقاً همون لحظه ش دل مریم شکست

و قاضی پسره رو به جرم سرکار گذاشتن و شکستن دل دختری بیگناه و عصوم به یه سال حبس ابد محکوم کرد 

( اینجا منگلستانه ... مث شهر شما نیست که پسره هر چی بخواد دل بشکنه باز صاف صاف راه بره و کسی به کارش کار نداشته باشه ... اینجا سرزمین عدل و داد و عدالته ) ...

خب ... داستان تا اونجا پیشرفت که ما موضوع رو به بابابزرگ گفتیم و دست کمک به سمتش دراز کردیم

بابا بزرگ : " حالا باید چیکار کنیم؟ "

ما : " خب ما اومدیم همینو از شما بپرسیم دیگه ! "

- " باید برم تو خواب و رویای یکی و موضوع رو بهش بگم "

- " آره خوبه ... ما که جیره ی خوابمون تموم شد ... "

- " اگه تو زندگی تون آدمهای خوبی بودین ، به این زودی ها جیره ی خوابتون تموم نمیشد !! "

- " ... "

- " برم تو خواب ننه ژیلا خوبه ؟؟ "

- " هه هه ...  آخه کی حرف اونو باور میکنه ؟ ... یکی بهتر پیدا کن  "

- " کارگاه شیپور چطوره ؟ "

- " خوبه ... سلام می رسونه ... اتفاقاً جویای احوال شما هم بود ! "

- " ای خدااااااااااا ... شما کی می خواین آدم شین ؟؟؟ "

- " - آهان ... از اون لحاظ ... آره خوبه ... حتماً برید "

مشکل از اینجا سخت تر شد که اسمال می ره خودشو معرفی میکنه و اظهار پشیمونی و ندامت می کنه و میگه که اکبر و رحیم اغفالش کرده بودن و با وعده ی پول و مقام و زن و زندگی مجبور شده قبول کنه ! خیلی گریه کرد بنده خدا  ... گول هیکلش رو نخورین خیلی دل نازکه

اسمال گفت مریم این وسط بیگناهه و مریم هم تبرئه شد ... مریم رفت رضایت داد و اون پسره هم تبرئه شد

از اینجا بود که شک شیپور به یقین تبدیل شد که قتل کار رحیم و اکبره !

بابابزرگ رفت تو خواب شیپور و هر چی گفت که کارگاه جون ، رحیم و اکبر بیگناهن ... کارگاه شیپور قبول نمی کرد ... ار بابایی اصرار از شیپور انکار ... هی بابایی می گفت آخه شیپور جون ، ننه ت خوب ... بابات خوب ... قتل کار این دوتا نبوده اما شیپور زیر بار نمیرفت

شیپور : " اگه راست میگی بگو اگه اون دوتا بیگناهن ، الان چرا متواری شدن ؟؟ "

- " خب خودشونم نمی دونن بیگناهن !! "

- " مچل کردی مار و؟ "

- " ... "

- " خب اقلاً بگو اون دوتا الان کجان "

- " اگه بگم باور میکنی؟ "

- " آره ... حالا تو بگو "

- " آدرس رو یادداشت کن منگل کویر ... به سمت تپه های 4 طبقه ... "

شیپور از خواب پرید ... اول رفت سریع آدرس رو یادداشت کرد ... بعد همون صبح علی الطلوع با نوچه هاش راه افتادن تو بر و بیابون دنبال اکبر و رحیم ...طرفای ظهر بود که جاشونو پیدا کردن ...( آخه نکه بابایی پیره ، حواسش نیست یه خورده آدرس رو اینور اونور داده بود ... ربطی به خون منگلی نداره ها !! )

رحیم و اکبر رو تو حالت بسیار اسفناکی پیدا کردن ... اول بردنشون بیمارستان ... دکترا گفتن که تا نیم ساعت دیگه اگه دیر تر می رسیدین از دست رفته بودن

بعدم یه راست بردنشون زندان !!

حالا این دوتا هم چون چند روز بی آب و علف مونده بودن گوشه ی بیابون ، تو حالت روانی شون تاثیر گذاشته بود و لام تا کام حرف نمی زدن ...

و از اونجایی که می گن سکوت علامت رضا ست ،  همچنان متهم ردیف یک موندن

شیپور واسه پیدا کردن رحیم و اکبر از طرف پلیس منگلستان یه عالمه نشان و تشویقی و درجه گرفت ... اما نامرد بی معرفت پست فطرت حرفی از بابایی و خوابی که دیده بود و بیگناهی این دوتا نزد ...

بعد از ظهر بود که شیپور رفت یه چرتی بزنه ... همونجا دوباره بابایی اومد تو خوابش

بابایی : " مگه قرار نشد ... "

قبل از اینکه حرف بابایی تموم بشه ، یه سطل آب خالی کرد رو سر بابا یی و پشتش رو کرد

بابایی با عصبانیت : " به سزای اعمال پلیدت می رسی ... تو می خوای سر بیگناه بره بالای دار ... "

ولی شیپور توجه نکرد و پیپ ش رو روشن کرد و خنده ی شیطانی کنان (!) دور شد !!!

دیگه هیچ راهی نداشتیم

باید خودمون دست به کار می شدیم ... اما چه جوری ؟؟!!

تو بد مخمصه ای گیر کرده بودیم ...

مسااااااااابقه :

" چرا اکبر و رحیم و اسمال بیگناهن ؟؟؟! "

هر کی تونست جواب بده واقعاً شاهکار کرده

جواب تو خود داستان رمز آلودمون مستتره ... فکر نکنم تا حالا کسی فهمیده باشه !

***

پ . ن 1 : ای بابا ... خجالت دادین ما رو مرسی که اینقدر به فکر منگلستونین

پ . ن 2 : واسه آپ ایندفعه از نمکی تشکر کنین ... جون اگه ده روز نی خواست بره ، ما حالا حالا ها قصد آپ کردن نداشتیم !

پ . ن 3 : ااا ... این پسره ( نامزد الکی مریم ) هر کار خواست بکنه ، حالا که مچش گرفته شده ننه باباش پیدا شدن ( وقتی پسرت در حال عیش و نوش بود ، تو کجا بودی؟؟؟ )

دوشنبه 27 آذر1385 ساعت: 13:41 توسط: .·´¯`·«( SORENA )»·´¯`·.

سلام
ای بابا این جریان انگار سر دراز داره

با میثم چیکار دارین عفوش کنید

اگه بلایی سرش بیارید با من طرفیدا بچه بزرگ نکردم که مفتی مفتی یه سال بره حبس ابد

پ . ن 4 :

پ . ن 5 : احتمالاً قسمت بعدی زود تر آپ بشه ( گفتتم احتمالاً ) برین خوش باشین

پ . ن 6 (مهم ) : یه عمره این پست رو داشتم ذره ذره و با دل و جون می نوشتم ...دیشب قرار بود بزنم بالا ... از صدقه سر بلاگفا یهو تمام پست با هم پاک شد !!!   ... مجبور شدم دوباره بنویسم

 69 نظر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:3 توسط منگلهاااااااااااا

فردای اون روز دادگاه داشتیم

یک قاضی و هزاران هزار نفر متهم به قتل

متهمین درجه ی اول که متواری بودند

مریم و نامزد جدیدش هم آوردن

پسره رو بردن اون بالا

بهش گفتن :  " بر طبق اسناد و مدارک و شهادت و استشهاد محلی و ... شما متهم به قتلید "

دلیلش هم اینه که : چون می دونستی نامزد سابق مریم هنوز دوستش داره ، می خواستی یه جوری براش پاپوش درست کنی که گیر بیفته ... از دشمنی منگلهاااااا هم با رحیم خبر داشتی و به خاطر همین رفتی سراغ منگلهاااااااا

پسره ی بدبخت این طوری شده بود >>

- " من؟؟؟ ... من ؟؟؟ ... من اصلاْ با مریم نامزد نیستم ... خودش یه چیزی واسه خودش بافته ... خودم هزار تا بدبختی دارم ... اااااااا ... من نامزد تو ام مریم؟؟؟  خودت بگو ... من نامزد تو ئم؟؟؟  "

همه کف کرده بودند

مریم از جاش پاشد و گفت : " خیلی بی معرفتی ... تو نبودی هر شب در خونه مون می خوابیدی ؟؟ آخر بابام مجبور شد رضایت بده ... یادت رفته ؟؟ "

- " من؟ ... اشتباه گرفتی ... من همش یه روز با تو بودم ...  "

همهمه شد ...

قاضی سکوت داد

- " اگه بتونی ثابت کنی که نامزد مریم نیستی تبرئه میشی ... و اگه تبرئه بشی مریم متهم ردیف دوم میشه ... "

پسره : " ثابت ؟؟ ... والا ... خب مریم ثابت کنه که نامزدیم ... "

کلی بحث شد

وکیل ها اومدن و دفاع کردن

حضار دادگاه شلوغ کردن ... گوجه ی گندیده کوبوندن تو سر قاضی ... همهمه شد ... ولوله شد ...زنجیر بزها پاره شد !! 

نتیجه این شد که

.:پسره به یک سال حبس ابد محکوم شد و مریم هم شد متهم ردیف دوم!!! :.

مسابقه : ( دلیلش رو تشریح کنید ... اگه گفتین چی شد ؟؟؟!!! )

جلسه تموم شد

.

.

.

شب شد

همه جا تاریک و خاموش بود

ولی ما خسته نبودیم

نمی دونم چرا دیگه نه خسته میشدیم و نه گشنه و تشنه !

نشسته بودیم و تو تاریکی در و دیوار رو نیگا میکردیم ...

- " هی! ... حوصله م سر رفت ... "

- " منم همینطور ... "

- " حالا چیکار کنیم ؟؟ "

- " بیا بریم تو خواب ننه ژیلا و بترسونیمش  "

- " باشه!!! "

رفتیم سر ایستگاه خواب واستادیم ... اولین اتوبوس ما رو برد تو خواب ننه ژیلا

" اونجا ننه ژیلا تو یک باغ خیلی خوشگل رو یه تختی نشسته بود ... چند تا فرشته ی زیبا داشتند با بادبزن های ظلایی باد ش می زدن ...  نقی بقال هم نشسته بود کنارش و با هم هندونه می خوردند ...  ما رسیدیم اونجا ...  نقی قیافه ش رو طوری کرد که انگار از دیدن ما خوشحال نشده ... ما هم نقی بقال رو گرفتیم و تا جایی که می خورد زدیمش ...    هی زدیمش ... مشت ...  لگد ... سیلی ... هرچی عقده داشتیم سرش خالی کردیم ... ننه ژیلا هم هی تو سر و کله ش می زد که بس کنین ... ما هم محل ندادیم ...  اینقدر زدیمش که بیهوش افتاد رو زمین و ما هم در رفتیم "

آخ که چقدر خندیدیم

وقتمون تموم شد و انداختمون بیرون

- " خیلی خوش گذشت ... حالا چی کار کنیم؟  "

- " حالا بیا بریم ببینیم که رحیم و اکبر کجان ...  دلم براشون شده یه ذره ...  بی معرفتا چرا نیومدم سر خاکمون  "

- " خب عقل کل ... ما رو که هنوز خاک نکردن !  "

- " ا... راس میگی! "

- " بریم ببینیم در چه حالن  "

رفتیم سر ایستگاه پرواز و صاااااااااااااااااااف پرت شدیم تو یه بیابون ... بیابونی بی آب و علف ... صدای باد بین خارهای بیابون زوزه میکشید ...رفتیم جلو تر

یه غاری بود ...

دیدم از توش صدای ناله میاد ...

رفتیم تو ...

یکی رو زمین افتاده بود و ناله می کرد و یکی بر بالینش داشت بهش میگفت اکبر ... اکی ... مقاومت کن حتماْ یکی میاد و مارو نجات میده ( مث تو فیلم ها )

قیافه هاشون کثیف و زرد و زار و خاکی بود

از لبهای ترک خورده شون مشخص بود که چند روزه چیزی نخوردن

اوخ ... دلمون آتیش گرفت

 - " بریم براشون آب بیاریم؟ "

- " باشه ... "

رفتیم از یه جایی آب آوردیم و آروم ریختیم تو ظرف آبشون

اکبر ناله میکرد ... آب ... آب ... رحیم هم گفت: "  آب تموم شده ایناهاش ببین یه قطره هم توش نیست ...   "

دست زد به ظرف آب که به اکبر نشون بده که یهو جا خورد ...

- " آب ؟!... آب از کجا؟  ما که آب نداشتیم  ... (یکی کوبوند تو کلّه ی اکبر و گفت ) اکبر باز تو ظرف آب خرابکاری کردی؟؟؟  ... نه ... مث اینکه واقعاْ آبه ... آمونیاک نیس !! "

بیا بخور اکبر ... بخور که هنوز خدا ما رو فراموش نکرده   "

...

 - " آخی ... طفلک ها ... اینا فکر کردن که قاتل اند ... اما کسی نمیدونه که ... "

- " چکار کنیم ؟ ... چطور نجاتشون بدیم ؟؟ "

- " باید بریم تو خواب کارگاه شیپور اینا ... "

- " یادت رفته ؟ جیره ی خوابمون تموم شده ... تا یه هفته حق تو خواب رفتن رو نداریم! "

- " اه !! "

- " کاشکی امشب تو خواب ننه ژیلا نمی رفتیم ... "

- " حالا چیکار کنیم؟ "

- " بریم بابابزرگ رو پیدا کنیم که اون بره تو خواب یکی ... "

- " اون که  هر روز تو خواب ننه ژیلاس که "

- " نه بابا ... ننه ژیلا خالی میبنده ... چرا امشب تو خوابش نبود؟ ... تازه از دست ننه ژیلا راحت شده ... باز بره تو خوابش؟؟ "

- " باشه بریم ... "

رفتیم قبرستون ... سر سنگ قبر بابایی نشستیم و در زدیم ... در باز شد و یه نوری اومد بیرون که نزذیک بودکور شیم ...

- " بابابـــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ ... دلمون خیلی تنگیده بود برات ... بابایییییییییییییییییییییی ... وای بابا بزرگ "

نور شدید تر شد

- " اه ... بابایی ... مگه نمی گن صرفه جویی تو مصرف برق بکنین ... باز شما تمام چلچراغ هاتونو روشن گذاشتین؟؟  "

بابابزرگ با یه حالت روحانی :" سلاااام فرزندانم ... شما هم ؟؟؟ نمی دونید وقتی خبر دار شدم که شما هم مردین چقدر خوشحال شدم "

- " دستتون درد نکنه !! "

- " خب چی شد؟ تا کی باید جنازه تون رو زمین بمونه؟ "

- " چمی دونیم ... اینم شده مردگی ما ... "

- " هیچی تون به آدمیزاد نمیخوره ... حالا بگین چی شده ؟؟ "

- " خب بابایی گوش کن ... "

ادامه ی داستان باشه واسه صدو بیست سال دیگه !! ایشالا همگی زنده باشینو با هم بخونین

 

حالا میریم سر پ .ن :

۱ . نمکــــــــــــــــی ... وبلاگ نمکی هک شده ... قراره فردا برگرده ... خدا کنه بتونه درستش کنه

۲ .   داستان " و امّا مرگ ... " از اینجا به بعدش باحال میشه (تشدید رو حال کنین  ) 

۳ . ما منگلهاااااااااااااااااااا همه تونو دوست داریم   

۴ . فردا اولین سالگرد بابابزرگمونه ( این واقعیه ) همه یک فاتحه برای شادی روحش بخونین

۵ . حتماْ تو مسابقه شرکت کنین ... چون سوال رو بهتر متوجه بشین اینطوری مطرحش کنیم بهتره

چطور شد که اینطور شد؟ ... اصلاْ چی شد ؟ چرا شد ؟ این چه حکمی بود ( حکم صد در صد منصفانه ست )

۶ . شرکت کنین دیگه ...

۷ . به پ .ن ای که هم اکنون به دستمان رسید توجه کنید

مهران وبلاگش رو پس گرفت 

خدا کنه نمکی هم بتونه ...

۸ . تولد امام رضا (ع) مبارک ...     محتاجیم به دعای همه تون ...

۹ . مسابقه یادتون نره ...

 

129 نظر

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:31 توسط منگلهاااااااااااا

بزارین بقیه ش رو من ( منگل بزرگه) تعریف کنم

اول یه خلاصه ی اجمالی:

اکبر کلپاسه و رحیم به کمک گنده لاتی به اسم اسمال ما رو یه خورده کشتند!!!

خب

وقتی که اسمال گلوم رو فشار داد یهو یه سایه ی بزرگی دیدم که یه داس دستش بود و اومد گفت دیگه بسه ته ... پاشو برو دنبال کارت...

 

منم پاشدم که برم ... یهو جا خوردم ... انگار یه چیزی ازم جا موند ... برگشتم دیدم که افتادم رو زمین و اسمال اینا دارن می زنن به سر و کله ی منگل کوچیکه

ولی من این بالا بودم ... اون کی بود

نه ... حتماً اشتباه می دیدم

خلاصه همینجوری که کم کم داشتم می رفتم رو هوا ، منگل کوچیکه هم اومد

- " ا؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ "

- " نمی دونم... "

- " فکر نمی کنی ما یه ذره داریم پرواز می کنیم؟ "

- " چرا ... فکر کنم "

- " خب بیا بریم خونه ... بابا اینا دیوانه ان ...  "

رفتیم خونه

امروز نقی بقال و ننه ژیلا هم مهمون ما بودن

خدا خیر این نقی رو بده که دست ننه ژیلا رو گرفت و برد ... از دستش راحت شدیم

همه دور هم نشسته بودن و ننه ژیلا مث همیشه داشت غرغر میکرد

- " آخ از دست این دخترا ... چرا هیچی بهشون نمی گین ؟ دو ساعته از خونه رفتن بیرون هنوز نیومدن ... پاک آبروی چندین و چند ساله ی منو بردن ... این همه عمر بیا و با شرف زندگی کن حالا سر پیری دو تا جقله آبروتو ببرن "

 بابام چپ چپ نیگا میکرد ...   هم به ننه ژیلا هم به نقی بقال که آرون آروم می خندید

ما هم هرچی داد و فریاد می کردیم که ما خونه ایم هیچکی محل نمی داد

تا اینکه زنگ خونه به صدا در اومد

مامانمون رفت دم در ببینه کیه

دو تا پلیس بودن و با یه مدی که بارونی سفید تنش بود و عینک افتابی زده بود و مث آلن دلون حرف می زد 

اون مرده :"  کارگاه شیپور هستم از مربع 6 ضلعی جنایی "

مامان : ؟

- " به آقاتون بگین بیان "

...

بابام و ننه ژیلا و نقی بقال دویدن که ببینن چی شده

ما هم که بودیم اونجا

کارگاه شیپور هم گفت :" دوتا جنازه پیدا شده اهل محل محل آدرس اینجا رو دادن ... بیاین پزشکی قانونی و شناسایی شون کنین "

نقی گفت :" جنازه ی چی؟ "

- " دوتا دختر جوون "

صدای شیون ، همهمه و غوغا به پاشد

ننه مون غش کرد 

ننه ژیلا شوکه شد !

بابام سرش رو  گرفت یه گوشه نشست ...

نقی هم فکر کنم سکته کرد چون چشماز باز مونده بود و افتاده بود رو زمین ...

ما هم در رفتیم ... گفتیم اگه بمونیم ممکنه بندازن تقصیر ما

بابام زنگ زد اورژانس و ننه ژیلا و مامان و نقی بقال رو بردن بیمارستان

خودشم رفت پزشکی قانونی

ما هم سوار ماشین شدیم و با بابام رفتیم

بابام پشت فرمون اعصابش خورد بود ... همه ی چراغ قرمزا رو رد کرد ... پلیس نگه ش داشت و فحش ناموسی به پلیسه داد  و رفت ویراژ می رفت ...  از این ور به اون ور ... تا بلاخره رسید ( فکر نمی کردم منگلستون اینقدر بزرگ باشه ها )

رفت داخل

خیلی جای بدی بود ... خدا پای هیشکس رو به اونجا باز نکنه

یکی کله ش شکسته بود و تموم صورتش پر خون بود

یک جنازه بود همه پشت سرش جیغ می کشیدن

همه جا شلوغ و در هم برم ... تا اینکه بابام پرسون پرسون رفت تو یه اتاق و دو نفر خوابیده بودن ... ملافه رو از روشون کشید اینور ... یکیشون صورتش بنفش بود و یکی شون طبیعی

- " ا؟   "

- " چرا بابا غش کرد؟  "

- " بریم جلو ببینیم چیه؟ "

- " وااااااااااااااااااااااااای "

- " اینا چقدر شکل ما هستن!!!   "

- " اااا  "

- " بابا فکر کرده ما مردیم...  "

هرچی دور بابا اینور اونور رفتیم و گفتیم ما اینجاییم کسی باور نکرد اصلاْ هیچ اعتنایی به ما نداشتن ...

ای خدا ...

اون کارگاه شیپور هم اونجا بود

گفت تا پیدا شدن قاتل اجازه ی تدفین ندارین !!!

بابا رو رسوندن خونه

همه ی فامیل و اهل محل جمع شدن خونه ی ما و گریه زاری می کردن

کارگاه شیپور هم اومد

اول رفت سراغ نقی بقال ... فکر کنم بهش مشکوک بودن

بعد نقی از دشمنی رحیم و اکبربا ما ، بهشون گفت   ( بی معرفت برای نجات خودش به بچه ی خواهرش هم رحم نمی کنه   )

رفتن دنبال اون دوتا ...

ولی پیداشون نکردن  

کارگاه شیپور هم بعد کلی فکر و مشورت احتمال داد که :" به احتمال  % ۲۵/ ۶۷ فرار کردن "

بعد رفتن سراغ نامزد سابق رحیم ...

حدس زدن که شاید اونم تو قتل دست داشته باشه

در زدن در خونش

تق تق تق ...

مریم : " بله ؟ "

کارگاه شیپور ( با خشونت تمام )  " دستا بالا ... شما بازداشتین !!! ... نه نه نه ... شما اعدامید !!!  "

- " چی؟؟؟؟ "

- " مگه شما با رحیم و اکبر منگلا رو نکشتین؟ "

- " من ؟ نه ! "

- " جدی؟  "

- " آره "

- " خب ببخشید ... مث اینکه اشتباه شده !  "

- " خواهش ... "

- " شما نمی دونین الان رحیم و اکبر کجان؟ "

- " از همون چند ماه پیش نامزدی م رو با رحیم به هم زدم بهش گفتم با هر کی می خوای ازدواج کن ... من تو رو مث داداشم دوست دارم "

- " شاید هنوز هم دوستش داری و به خاطرش اون دوتا رو کشتی !! "

- " نه دیگه ... الان من بایکی دیگه نامزد شدم ...  "

- " ااااااااااااااا؟ ... جدی؟  "

- " آره ... تو همون جریان یکی از بچه های وبلاگ دار عاشقم شد و با هم نامزد کردیم "

- " رحیم چی کار کرد؟ "

- " هیچی ... ناراحت شد "

- " آهان ... پس کار خود رحیمه ... از منگل ها کینه به دل داشته ...  "

- " خب دیگه کارگاه شیپور ، من کار و زندگی دارم خدافظ !!! "

در رو بست و رفت تو خونه ...

کارگاه شیپور هم به افق های آینده نگریست و امید به فردا ها داشت !!!

                       ادامه را در قسمت بعدی خواهید خواند!!!

 

مســـــــــــــــــــابقه :

به نظر شما قاتل کی میتونه باشه ؟؟؟

      

پ ن .1  : به این کامنت که در دو پست قبل ما گذاشته شده توجه کنید

نويسنده: شب ایرانی

شنبه 15 مهر1385 ساعت: 16:24

سلام به نمکپاش که برای همه نمک میریزه و دریغ از یک دونه نمک برای ما بابا به ما هم سر بزن

آخه ما چیمون شکل نمکپاشه؟؟

پ ن .۲ : همگی دچار یک افسردگی دست جمعی شدیم ... ما از مرگ می نویسیم ... آنتی گرل همچنین ... نمکی نوحه و روزه نوشته ...

پ ن .۳ : در بهار جوانی احساس پیری میکنیم !!

پ ن . ۴ : ایشالا ۱۰۰ سال دیگه زنده باشید و بتونین قسمت سوم رو هم بخونین !!

 

125 نظر

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 17:14 توسط منگلهاااااااااااا |

     سلام دوستان

شرمنده یه مدتی نبودیم

آخه راستش رو بخواین من و منگل بزرگه مرده بودیم

چیه؟؟  چرا فکت افتاد؟؟  مگه ما منگلها حق نداریم بمیریم؟؟

خب حالا که اینقدر اصرار میکنید واستون میگم:

همونطور که یادتونه رحیم و اکبر از ما کینه ی بزرگی به دل داشتن

یه روز که داشتیم از خونه ی ننه ژیلا و نقی بقال برمیگشتیم یهو سه نفر جلومون رو گرفتن ....

- " ااا...منگل کوچیکه...اینا رحیم و اکبرکلپاسه اینا نیستن؟؟!!... "

- " چرا..اون گنده هه small نیست؟؟!!! " ( small اسم یکی از گنده لاتهای منگلستانه . اما فکر نکنین اسمال یعنی کوچولو . مخفف اسمش اسماعیله )

- " بیا محلشون ندیم و بریم... "

اکبر:" خانوما کجا؟کجا؟ تازه گیرتون آوردیم  "

- " برو گمشو ... عوضی..  "

رحیم: " حالا وقتشه که تمام عقده هایی رو که ازتون داشتیم رو خالی کنیم . "

- " آبجی اینا چی میگن؟کدوم کینه؟ "

- " نمیدونم دیوانه ان!! ولشون کن  "

اکبر: " small . شروع کن  "

...

برق چاقو رو تو دستای اسمال دیدم ... . خنده های اکبر و رحیم چقدر موزیانه بود

یهو منگل بزرگه رو گرفتن و گردنش رو بریدند . هی میخواستن کله ش رو بکنن اما بریده نمیشد . منگل بزرگه هم قلقلکش میومد و میخندید .

small: " واای . این روئین تنه  . فایده نداره . باید خفه ش کنیم . یهو آبجیم دیگه صدای خنده هاش قطع شد . فکر کنم مردش .

من:" ببخشید اگه کارتون تموم شده من برم . "

رحیم :" ااا حالا نوبت توئه . "

- " نوبت من؟ نه بابا من مثه منگل بزرگه از این انگولک بازی آ خوشم نمیاد  ."

-" اسمال . کار این یکی هم تموم کن. "

اسمال به طرفم حمله کرد  . چاقو رو فرو کرد تو شکمم  . خون ها پاشید روی صورت رحیم و اکبر اینا .

 دستم رو گذاشتم روی قلبم . تالاپ تولوپش رو تا حالا از نزدیک احساس نکرده بودم . البته چند وقت پیش میخواستم خودم شکمم رو باز کنم ببینم توش چی داره ؟ اما وقت نشد . خدا خیر بده اسمال رو که کمکم کرد .عجب آدم مهربونیه .به نظر من قصدش همیشه کمک به مردمه . اما نمیدونم بقیه چرا ازش خوششون نمیاد.

 دستش رو گذاشت جای چشمم فشار داد . پقی صدا داد وچشمم کنده شد افتاد توی دستش  . با قمه 6 تا ضربه چاقو زد . خون همه ی کوچه رو پر کرد . خون ها رو که دیدم یاد خدا بیامرز پدربزرگم افتادم که از مکه اومده بود و واسش گوسفند سر بریدن . یادش به خیر چه دوران خوبی بود  .

- اسمال: " ما رو مسخره کردین . این چرا نمیمیره اااااااااااه ؟؟؟  "

من: " اا . نکنه قصد کشتن من رو دارید آره ؟؟ خب اسی جون از اول میگفتی . دلیل این که نمیمیرم هم اینه که واسه مردن از این سوسول بازی ها خوشم نمیاد . از اول میگفتی مثه بچه ی آدم میمردم . دیگه این سوسول بازی ها واسه چیه؟ "

- " اا . باشه . بمیر ببینم چه طوری میمیری ؟ "

منم رفتم یه گوشه نشستم . با یه خورده تمرکز ساده مردم .....

                       ادامه ی این داستان در قسمت های بعد

پ.ن۱ : دوستانی که دیر دیر اومدیم یا سرنزدیم . واقعا شرمنده

پ.ن۲ : قربون نمکپاش که هر پستش از ما یاد میکنه . شرمندمون کردی رفیق

 

135 نظر

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 18:14 توسط منگلهاااااااااااا

  آره دیگه

پاییز هم داره میاد و بیشتر بروبچ سرشون شلوغ میشه و کمتر میان نت و کمتر از حضور مبارک ما بهره مند میشن...

اشکال نداره حالا خودتونو اذیت نکنین

...

یه جریانی این اواخر پیش اومده بود که دوستمون خیلی اصرار داشت آپ کنیم و همه بفهمن که چی شده (آخه قول داده بوده به کسی نگه...)

جریان از این قرار بود که :

 ننه بابای یکی از دوستان به نام "هدی" از مکه میان

هدی هم بعضی از دوستاشو دعوت می کنه یه جایی شام

دم در رستوران واستاده بودن (هدی و یکی دیگه از بچه ها ) که از اون دور بابابزرگ و مامان بزرگ هدی میان

این بابابزرگ جان یه پیرمرد خیلی باحال ... خوشتیپ ... شوخ و شنگ ... یه عصا هم دستش می گیره و یک کم بگی نگی سر و گوشش می جنبه !!!

بابابزرگ از اون دور لبخند زنان داشته نزدیک می شده ... ولی وسط راه تغییر مسیر میده و به جایی که بره طرف هدی ، رفته طرف دوست هدی  (مثلاْ فکر کرده این دختره هدی ست)

اومده جلو گفته : " سلام دخترم ... هدی جان"

بعد دستشو آورده جلو ...

( هدی هم از اون ور تو سر و کله ش می زده که باباجون، من هدی م این یکی دیگه ست )

اما عمدی یا سهوی کسی توجه نکرده

اون دوستمون هم ( به قول خودش  ) تو رو در بایستی گیر میکنه و دست میده

وقتی دست میده همچین بفهمی نفهمی خوشش میاد انگار ...  نفهمیدیم بابابزرگ جان دست دوستمونو میکشه برای روبوسی یا دوستمون دست بابابزرگو میکشه بالاخره یکی دست یکی دیگه رو میکش و روبــــــــــــــــوســــــــــــــی!!!!

و اینطور شد که دوستمون با بابابزرگ دوست دیگه مون ...

بعدش که هدی به اون یکی دیگه میاد میگه چرا بابابزرگ ما رو ماچ کردی؟؟؟ میگه: خب دستشونو دراز کردن دیدم زشته دست ندم ... روبوسی هم شد دیگه !!! 

 

راستی

چند روز پیش یه بلای بزرگ سرم (م.ب) اومد!!!

           اوخ!!

 

بله

درست حدس زدید ... وقتی با کمال خونسردی رو صندلی تکیه داده بودم و به آرامش فکر می کردم ...یهو صندلی شکست و همچین خوردم زمین و که فشار به مغزم اومد و همون یه ذره مغزم هم از کار افتاد!!!

الانم رو به موتم و تا دو سه روز دیگه احتمالا میمیرم

...

خب حالا جواب مسابقه ی قبل که غیر از یه نفر کسی درست نگفت

چهارشنبه 22 شهريور1385 ساعت: 1:10 توسط:سارا

 ببینم این نمکپاشه یا گوشت کوب؟؟!!!به این که بیشتر شبیهه!!!

 

شباهتش به نمکپاش این بود که شکل کوشتکوب اند

آنچنان که با خصلت کوشتکوبی چند نوع چیز مختلف رو با هم قاطی می کنند و دست آخر یک خوراک توپ می دن بیرون !

اگه می شناسینش که حتماْ درک کردین منظورم چیه

اگه هم نمی شناسینش یه سر بهش بزنین تا درک کنین  >> نمکپاش

 

پ .ن >> فردا کلاس اولی ها میرن مدرسه

آخییییی بیچاره ها تازه اول بدبختی شونه ... 

 

218 نظر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 20:40 توسط منگلهاااااااااااا

 

سلام

ما سالم و سلامت برگشتیم

سوغاتی هم یادمون رفت بیاریم

البته بهترین سوغاتی این بود که سالم برگشتیم و زیر سایه ی شما عزیزان آپ می نماییم و شما هم لذت می برید و این حرفا ...

خب

یه خاطره ی باحال یادمون اومده که مال چند سال پیشه

اینم بگیم که ما هر وقتی می گیم این جریان راسته یعنی راسته ... بعضی ها فکر می کنن که ما بیکاریم و صبح تا شب داریم فکر می کنیم که چی خالی ببندیم

خالی بندی ها که معلومه کدوماس ... نیاز به گفتنش نیست

و اما خاطره :

مادر یکی از دوستای پدر ، یه پیرزنیه که فوق العاده مشهدی غلیظ صحبت می کنه...

خیلی بانمکه ... کنارش بشینی از خنده روده بر میشی

خیلی ازش خوشمون میاد

یه روز این مادرجان رو می برن دکتر چشم پزشکی 

خانوم دکتره از این عینک های چشم پزشکی براش میزاره و یه روزنامه میگیره جلوی روش و میگه می تونی بخونی؟

مادرجان میگه : نه ننه جان ...

شیشه رو عوض میکنه و میگه حالا چی؟

بازم میگه : نه ننه جان

خانوم دکتر میاد و شیشه با شماره ی بالاتر می ذاره

بازم مادرجان میگه : نه ...

دوباره ... سه باره ... تا اینکه آخرین شیشه رو می ذاره

بعد خانوم دکتر هم خسته ... میگه حالا چی؟

بازم مادرجان خیلی خونسرد میگه : نه ننه جان ...

خانوم دکتر دیگه عصبی میشه میگه : خب یکدفعه بگین که نابینا هستین دیگه ... شما با این چشماتون چطور زندگی می کنین؟؟؟

و مادرجان هم با خونسردی تمام میگه : " خب مادرجان، مو که سوات نِدِروم !!!!!!! "

  گرفتین مطلبو؟؟؟

 

و حالا هم یه سورپرایزی :

خونه ی یکی از دوستان بودیم تو کرج

یه نمکپاشی داشتن که ما رو سخت یاد نمکپاش خودمون می نداخت

گفتیم یواشکی بدزدیمش و سوغاتی بیاریم واسه نمکپاش

تو یه چشم به هم زدن ، وقتی کسی حواسش نبود ، در یک حرکت جانانه گرفتیمش و انداختیمش تو وبلاگ ...

نمکپاش 1                                        نمکپاش4       

 

 

  نمکپاش2                                        نمکپاش3

 

خب حالا یه مسابقه :

شباهت این نمکپاش با اون نمکپاش چیه؟

به بهترین جوابها بدون قید قرعه جوایزی اهدا خواهد شد

 

پ.ن : پسرعمه مون ۵ سالشه ... نوشابه ش رو با قاشق می خورد ازش که پرسیدم این چه کاریه؟ گفت می خوام دیر تر تموم بشه !!!  

پ.ن : همه گی ، خانوادگی منگلیم !!!

پ.ن : منگل بزرگه هم دانشجو شد !!!

169 نظر

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:30 توسط منگلهاااااااااااا

صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب

rss

لوگوی ما

آمار وبلاگ
آرشیو مطالب
نویسندگان
قالب
قالب ساخته شده توسط اوشگول , اوشگول وبلاگی طنز نویس میباشد

.: اوشگول(طنز نویس) :.

سالهای سال از وقتی که خدا آدم را آفرید برای هر چه بهتر شدن منگلستان فکرها و اندیشه های سترگی در دست بررسی بود تا اینکه پیران و ریش سفیدان منگلستان طی یک نظرسنجی و تحقیقات زیاد , ما را برای مدیریت این وبلاگ انتخاب نمودند.
این وبلاگ در جهت پرورش فکری و اعتقادی ساخته شده است.
امیدوارم استفاده های مفید را بکنید.
شایان ذکر است که از زحمات هیتلر خدابیامرز در این حیطه تشکر به عمل بیاریم!!!!!

موضوعات مطالب

آرشیو موضوعی

لینک های دوستان

لینک بروبچز

لوگوی دوستان